خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۸

امروز تولد آرشا هست.

هشت سال گذشت و این بچه خیلی بزرگ شده

از یه نوزاد پر مو که چشماش همیشه باز بود و

اصلا نمیخوابید و پدرمون رو در آورده بود تبدیل

شده به یه بچه که کلاس دوم میره و همچنان

با مزه هست و پرو و شیطون.

به خاطر شرایط امسال نشد براش تولد بگیریم.

ولی امروز آوردمش مغازه این دو تا فروشنده ی

دخترمون براش تولد گرفتن.کادو براش گرفتن

و آهنگ گذاشتن با بادکنک و فشفشه کلی هم

رقصیدن و به آرشا خیلی گذشت.

بعدش هم بردمش یه مغازه اسباب بازی فروشی و

یه ماشین خفن و گرون براش خریدم و بردمش

خونه.واسه پسر کوچیکه هم گرفتم تا اذیت نشه

ولی ماشین آرشا خیلی خفن بود.اینم از این...

مادرم روز اول عید تولدشه هر سال میرفتیم

اونجا ولی چند روز پیش گفت امسال نیاید.

حوصله ندارم.منم گفتم باشه..

چقور خوب و خوش بود وقتی جمع میشدیم

خونه ی مامان بابام....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم