خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۲/۲۵

خواهر کوچیکم قهر کرده!

چرا؟

چون بهش گفتم تو یه سری چیزا دخالت نکن

بهش برخورده.از وقتی بابام مریض شد تمام سعی

و هدفم این بود که خواهرا و مادرم اذیت نشن.

همه ی اخبار بد و سر و کله زدنا رو پای خودم

بود و نمیذاشتم بفهمن.حتی وقتی زنگ زدن گفتن

بابا تموم کرد اولش پشت تلفن اشک ریختم بعد

به جای اینکه بشینم و فکر کنم و ناراحت باشم

خودم رو جمع کردم تا بهشون بگم و مراقبشون

باشم.گریه نکردم تا اذیت نشن.نشکستم تا اونا

ببینن باید قوی بود و تو هر لحظه حواسم بهشون

بود ولی واقعا دیگه کاری از دستم برنمیاد....

هر کدوم یه جور داغونن و من نمیتونم ناجی

باشم.از لحاظ مالی واقعا نابودم.این مغازه جدید

تقریبا نابوده هیچی نمیفروشه مغازه خودم هم

کفاف نمیده.نمیدونم باید چه کرد.حوصله ی بچه

رو که اصلا ندارم و پسرام رو نمیبینم و شاکین

همسرم هم شاکیه مادرم تنها و شاکی و خواهرا

هم از همه بدتر....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم