خواهر کوچیکم قهر کرده!
چرا؟
چون بهش گفتم تو یه سری چیزا دخالت نکن
بهش برخورده.از وقتی بابام مریض شد تمام سعی
و هدفم این بود که خواهرا و مادرم اذیت نشن.
همه ی اخبار بد و سر و کله زدنا رو پای خودم
بود و نمیذاشتم بفهمن.حتی وقتی زنگ زدن گفتن
بابا تموم کرد اولش پشت تلفن اشک ریختم بعد
به جای اینکه بشینم و فکر کنم و ناراحت باشم
خودم رو جمع کردم تا بهشون بگم و مراقبشون
باشم.گریه نکردم تا اذیت نشن.نشکستم تا اونا
ببینن باید قوی بود و تو هر لحظه حواسم بهشون
بود ولی واقعا دیگه کاری از دستم برنمیاد....
هر کدوم یه جور داغونن و من نمیتونم ناجی
باشم.از لحاظ مالی واقعا نابودم.این مغازه جدید
تقریبا نابوده هیچی نمیفروشه مغازه خودم هم
کفاف نمیده.نمیدونم باید چه کرد.حوصله ی بچه
رو که اصلا ندارم و پسرام رو نمیبینم و شاکین
همسرم هم شاکیه مادرم تنها و شاکی و خواهرا
هم از همه بدتر....

