دیروز سر خاک بابام بودیم.دقیقا سی و دو روز
گذشت.امروز میشه سی و سه روز....
وقتی میرم بالا سرش میلرزم.از اینکه یادم میاد
آدمی که یه وقتی جون داشت رو رو یه تخت
شستن و لای کفن گذاشتیم و کردیمش اون تو و
کلی خاک ریختیم روش.یعنی الان چجوریه؟
هنوز چشماش بستست؟هنوز رنگ پوستش مثل
اولشه؟هنوز دستاش گوشتیه؟؟
چقدر چرته این دنیا و چقدر چرته این اومدن و
رفتن.
خواهرام و حتی مادرم مرتب خواب بابام رو
میبینن.من تا حالا ندیدم و احتمالا هم نخواهم
دید.من رو از همه کمتر دوست داشت.منم باهاش
خوب نبودم.هیچوقت به اندازه ی ۴۲ روزی که
مریض بود دوستش نداشتم...هیچوقت با هم
خوب نبودیم...حرفی نداشتیم...درد دل نکردیم
صحبت نکردیم...ازم کمک نخواست ازش کمک
نخواستم....در حالیکه همه کاری برام کرد.این
مغازه و رفاه نسبی زندگیمو بهش مدیونم.پول
عروسیم رو داد ولی از لحاظ روحی هیچوقت
با هم نبودیم....
ولی واقعا جاش خالیه.کاش بیشتر باهاش حرف
میزدم...کاش بیشتر هواشو داشتم مخصوصا این
چند سال که پیرتر شده بود....ولی واقعا رو مخم
بود.حتی بالا سر قبرش هم میرم نمیتونم باهاش
حرف بزنم.حتی وقتی خودم و اونیم.هیچی
نمیتونم بگم.حرفی ندارم....یا شاید بغضم اجازه
نمیده چیزی بگم...
همیشه رابطه ی پدر و پسری برام عجیب بود...
هیچوقت درست تجربش نکردم و درکش نکردم
و واقعا به پدر و پسرایی که با هم خوب بودن
حسودیم میشد یا شاید متعجب میشدم...

