خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۹

ساعت ۱۱ شب ۲۹ اسفند

توی مغازه نشستم و قمیشی گذاشتم.

خستم.این دخترا رفتن پی خرید.

فردا تولد مادرمه.همیشه ۱ فروردین جمع میشدیم

خونه ی بابام و تولد میگرفتیم و مامانم پلو ماهی

درست میکرد و میگفتیم و میخندیدم و کیک

میخوردیم و کادو میدادیم.

فردا چی؟

تا چند روز پیش مادرم میگفت نمیخواید بیاید

ولی امروز گفت بیاید آبگوشت درست کردم.

صبح هم باید اول بریم سر خاک.اول سال.

خیلی سخته فردا رفتن خونه بابام در حالیکه

نیست و طبق معمول روی مبل خودش روی هال

ننشسته و نمیگه چرا دیر کردید....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم