سه شنبه ۲۸ آذر امسال عروسی بودیم
خیلی خوش گذشت.
چهارشنبه ۲۹ آذر امسال شبش کلی خوش گذشت
پنج شنبه ۳۰ آذر خونه بابام دعوت بودیم واسه
شب یلدا.خودم از صبحش به مادرم گفتم بگو بابا
بخوابه حوصله نداره غر نزنه.رفتیم اونجا خیلی
خوش گذشت.قرار بود صبحش برم برای خرید
جنس.
جمعه ۱ دی ماه ساعت ده مادرم زنگ زد که بابا
خورده زمین بی هوشه.سریع پوشیدم و رفتم.
از تختش افتاده بود زمین.نگهبان سر کوچه رو
صدا زده بود مامانم و بابام رو از پشت گرفته بود
تا من رسیدم اورژانس هم رسید.بابام هشیار نبود
اورژانسیه گفت بیمارستان دولتی نبرید.زنگ زدیم
اورژانس خصوصی اومد گفت فقط بیمارستان
پارسیان جا داره.زنگ زدم خواهرم اومد با
آمبولانس بردیمش تو اورژانس کاراشو کردن و
رفت آی سی یو.اون یکی خواهرم رفت پیش
مادرم.بدون بابا برگشتیم خونه.۱۱ شب آی سی یو
بود.ما گیج بودیم.این که سالم بود.گفتن هشیاری
نداره بعد گفتن عفونت ریه کرده.آسپیره کرده..
بعد از ۱۱ شب آوردنش بخش با پرستار ۲۴ ساعته
۷ شب هم اونجا بود بعد آوردیمش خونه.دوشنبه
بود.چهارشنبه دوباره حالش بد شد به صورتی که
دو بار نزدیک بود تموم کنه.زنگ زدیم آمبولانس
اومد دوباره رفتیم پارسیان و دوباره آی سی یو
۱۰ شب موند.دو شب اولش کاملا ناهشیار بود
دوباره دوشب با پرستار اومد بخش و بعدش
دوباره اومد خونه با پرستار.۱۱ شب خونه بود و
کم کم حالش دیگه بهتر نشد.خودش هم دیگه
تلاش نکرد.حرف نزد و چشماشو باز نکرد و غر هم
دیگه نزد.پنج شنبه شب دوباره حالش بد شد.
دیالیز ،تزریق خون همه پیشنهاد شد ولی فایده
نداشت گویا.جمعه عصر بردیمش بیمارستان
لاله.ساعت ۹ برگشتیم خونه.ساعت ده و چهار
دقیقه زنگ زدن تسلیت گفتن.رفتم به بقیه گفتم
آشناها و رفقا شنبه اومدن و تسلیت گفتن.
گوشیم کلی زنگ خورد و همه تسلیت گفتن
یکشنبه صبح رفتم کارای بیمارستان رو کردم
و آمبولانس اومد و رفتیم برای خاکسپاری.
قبرش رو کندن.شستنش و بردیم گذاشتیمش توی
قبر و من نشستم و زار زدم.سنگ گذاشتن روش
و بعدش با خاک پرش کردن.برگشتیم خونه.
من به هم ریختم.بازن زنگ بازم تسلیت بازم
من بودم و دو تا خواهر و مادرم و دامادمون.
مجلس ختم گرفتیم.هفتش رسید و رفتیم سر
خاکش و بعد از ۱۰ روز من برگشتم خونه......
چهلمش هم گذشت.امروز بیست و هفت اسفند
دقیقا چهل و چهار روز گذشته.....
مادرم میشینه تنهایی گریه میکنه
خواهر کوچیکم داغونه باهام قهره
اون یکی خواهرم داغونه و داره سعی میکنه کنار
بیاد.
+خودت چی؟؟
من؟
+آره خودت
مهمه؟؟
فکر نمیکنم برای کسی مهم باشه.من فعلا سرگرم
کارم.نمیخوام فکر کنم.نمیتونم واسه بقیه کاری
کنم.نمیتونم همه چیز رو درست کنم.عرضه
نداشتم نجاتش بدم...من هنوز درگیرم...من هنوز
کنار نیومدم...من انقدر تنها و بی کسم که حتی
یک نفر نیومده بگه آقا این مشکیتو در بیار!!!
(من که در نمیارم)
نه رفیق نه فامیل نه آشنا اصلا به این فکر نمیکنن
من حالم چجوریه...هیچکس...مطلقا هیچکس
حتی مادرم هم اول به خودش فکر میکنه!
میدونی بابام حق داشت.
+بابت چی؟
که اینقدر سخت میگرفت.میدونست دنیا و
آدمهاش چقدر بدن چقدر نسبت به یه مرد بی
تفاوتن و یه مرد باید خودش گلیمشو از آب
بکشه بیرون.همیشه یه شعر میخوند:
دلا خو کن به تنهایی
که از تن ها بلا خیزد
بابای من میدونست.یه مرد باید همه چیز رو روی
دوشش بکشه ییاد جلو و از هیچکس توقع کمک
و دلسوزی نداشته باشه.باید تنها باشه و سختی
بکشه و توقع محبت نداشته باشه.
بابام میدونست.
خیلی از دوستا و فامیلا و آشناها رو تو این
چهل و چند روز شناختم..
این منم تنهای تنها.....

