گمشدم......دیدی وقتی گم میشی چه حسی داری؟دیدی هی میگردی دنبال راه نجات و پیدا کردن
جایی که آشنا باشه....حالا میدونی مشکل من چیه؟
همه جا برام آشناست ولی بازم گمشدم اونم تو کوچه پس کوچه های ذهنم.......
ذهنم گمشده...........ذهنم نمیتونه خودشون تطبیق بده...هنوز که هنوز کودک درون من یه کودکه
که نمیتونه بزرگ بشه و دوست داره بچه باشه و بازی کنه همون بازیهای قدیمی همون آدمک بازی
که یه عمر بچگی رو باهاش سر کرد و هنوز هم بوش و حسش و هواش تو تمومه سلولهای بدنم
هست....هنوز هم هر لحظه ی اون بازیهای بچگیم تو ذهنمه و مرور میشه و تو خوابم میاد....
واسه همین میگم گمشدم.....گمشدم چون توی شناسنامه زده 30 سالمه ولی من دلم میخواد
12 سالم باشه............دلم میخواد همونجوری بدوم تو حیاط خونه و بازی کنم............
گمشدم..................
حتی با اینکه همه چیز الان خوبه ولی بازم من یه گمشده دارم اونم بچگیه....اونم اون وحشی بودنمه
در دوران بچگی....دلم تنگ شده واسه جمعه ظهرها که کباب داشتیم و بابام هم باید کباب رو درست
میکرد اونم چه کبابی پر از پیاز!!!!!سفره مینداختیم تو هال جلوی تلویزیون و منتظر برنامه کودک
ظهر جمعه ها فوتبالیست ها و دوقلوی های افسانه ای.......مامانم نوشابه سیاه برامون میخرید
و هر 3 تامون دقت میکردیم یه اندازه به هممون برسه و کباب رو با نوشابه میخوردیم و لحظه شماری
میکردم تا غذا تموم بشه تا بتونم دوباره برم با خواهرام بازی..................
عجب دورانی بود..............گمشدم.................هنوز گمشده ی اون روزام............هنوز هم اون روزا
رو مرور میکنم..............ذهنم گمشده...........خودم هم گمشدم................
هیچ چیزی به اندازه ی اون روزها بهم لذت نمیده نمیدونم چرا!!!!!!!!!!

