امروز سومین سال فوت مادربزرگم بود.سال 72 که پدربزرگم فوت شد رو هیچوقت یادم نمیره مادرم بالا سرش بود و تا 2 یا 3 سال مادرم به خاطر فوت پدرش افسردگی گرفته بود
ما کلا تو ایران هیچ فامیلی نداریم تنها کسی که داشتیم همین مادربزرگم بود که بهش میگفتیم ننه و اونم سال 77 رفت پیش بقیه فامیلا و بنابراین تمام خاطرات بچگی و نوجوانیم
ماله مادربزرگمه و محبتهایی که بهمون داشت.سه سال پیش زنگ زدن گفتن حالش خوب نیست و بعد گفتن فوت شده.خیلی اشک ریختم چون همه ی محبتها و عشقی که بهم داشت
برام مرور شد.امروز هم حسه بدی داشتم خودم زده بودم به اون راه ولی یهو اشک خود به خود اومد.مادرم سال اول فوتش خیلی بهش سخت گذشته بود ولی به روش نمیاورد ولی مطمئنم اگه
زمان مرگ بالا سر مادربزرگم بود الان داغون بود.خیلی غمگینم.
ارسال توسط رابین

