12 شب برام عجیبه انقدر عجیب که نمیدونم توی امروزم یا فردا.نمیدونم باید فعله ماضی به کار ببرم یا مضارع..
لعنتی مگه فرقی هم داره؟
چی؟مگه میشه فرق نداشته باشه؟
اخه برای تو که همه ی ساعتهات و روزهات مثله همه و درگیره تکراری فرقی هم داره؟ساعت روز فعل...
کدومش برات فرق داره آخه؟
................نمیدونم ولی ته ذهنم میگه باید فرق داشته باشه.......
ته ذهن؟ته ذهن رو ولش کن.الان چی؟
الان هیچی...
چی؟
الان هیچی...........هیچی فرقی نداره.............هیچی
مسافر به شب خیره شده بود.خیلی وقت بود سفر نمیکرد.خیلی وقت بود مسافر نبود ولی به یاد روزهای
گذشته که مسافر بود، هنوز به خودش میگفت مسافر.مسافر مدتها بود توی قفس زندانی شده بود.
گیر کرده بود و هر از چند گاهی هوای سفر به سرش میزد.دلش هری میریخت یاد سفر دیوونش میکرد.
مسافر پیر شده بود.مسافره پیر کم حرف میزد و یه گوشه مینشست و خیره میشد.
مسافر خیلی وقت بود دیگه مسافر نبود.حتی عابر هم نبود مسافر ساکن و ساکت بود.......
یه کار عجیب کردم.بینه عقل و دل گیر کردم و بعد از مدتها دل رو انتخاب کردم.سبک شدم خالی شدم.
خالی
شاید چون دیگه از زندگی لذت نمیبرم
شاید چون به همه چیز رسیدم.
مثله ذهنه من
مثله حسه من
مثله دیوانگیه من
مثله اعتقادات و ایمانه من
همه چیز خراب شده.بی حوصلم.خستم.غر میزنم و لدت نمیبرم.
من برای این روزها و این چیزها ساخته نشدم.
من هنوز نمیدونم برای چی ساخته شدم.

