عاشقه کلکسیون جمع کردن بودم ولی همیشه نصفه ولش میکردم
سکه ، ماشین ،جاکلیدی ،کتاب ،گلهای فوتبال و خیلی چیزای دیگه!
زبان تدریس میکردم ولی ولش کردم یادم رفته!
عاشق خوندن و ساز زدن بودم بازم نصفه ولش کردم!
حتی وقتی اتاقمو میخواستم مرتب کنم نصفه ولش میکردم!
یه دفعه دیگه هم گفته بودم تو یه چیزی کامل استعداد ندارم ولی تو هر
مبحثی یه نمه استعداد دارم!!!
چی خلق کردی خدا؟؟؟
هر کار منطقی و غیر منطقی میکنه تا بهتر بشه.با هر کس و ناکسی حرف میزنه و رابطه
برقرار میکنه تا کمبوداش برطرف بشه و متاسفانه بهتر که نمیشه حتی بدتر هم میشه و
تازه به غیر از مشکلی که داشته با عوارض ناشی از اشتباهاتش باید دست و پنجه نرم کنه.
وقتی مدتها از یه بحران میگذره تازه میتونی بفهمی میشد بیشتر فکر کنی و تلاش کنی تا
همه چیز درست بشه و لازم نبود خودتو بی خود سرگرم کنی و داغون تر کنی.
آدمیزاد خیلی عجیبه.مجموعه ای از اشتباهات و توهمات و احساسات اشتباه که جز اشتباه
کردن و سعی برای جبران کار دیگه ای بلد نیست.تازه اگه بشه جبران کرد!!
وقتی پسرم بزرگ شد هم کتابا رو ببینه هم کتاب خون بشه.کتاب زیاد خوندم ولی همش
برای کتابخونه بوده خودم کلا صد جلد کتاب ندارم و با اینکه کتاب خیلی گرون شده ولی
تصمیم گرفتم ماهی ۴ ۵ تا کتاب بخرم.امشب ۳ تا کتاب خوب خریدم "ساعت شوم" از مارکز
"طاعون" از کامو و "نان سال های جوانی " از هاینریش بل رو خریدم.
زندگی رو زیبا ببینم خواب ها همه چیز رو خراب میکنن.
خواب میبینم و متاسفانه خواب هایی میبینم که عمیقا منو به فکر فرو میبرن.خواب هام خیلی
به واقعیت نزدیکن.یکی از دلایلی که عاشقه فیلم اینسپشن بودم همین خواب های خودم بودم.
یه وقتهایی حالم خیلی خوبه به هیچی هم فکر نمیکنم ولی یهو یه خواب میبینم از گذشته و
صبح که بیدار میشم داغون میشم میرم تو فکر میرم تو حال و هوای گذشته.
گذشته
گذشته
گذشته که هنوز ول کن من نیست.حال و هواش روزاش دغدغه هاش همیشه هست.
کاش این خواب ها دست از سرم برمیداشت یا کاش همیشه همه چیز مثل این خواب ها بود...
موندگار شد هنوز بعضی قسمتاش رو یادمه.سبک نوشتنش رو دوست داشتم.توی نت تحقیق کردم
و کتابهای دیگشو اسمشو پیدا کردم.چند روز پیش کتابخونه بودم که یهو یکی از کتابهاش رو دیدم:
سیمای زنی میان جمع
پسرم رو بردم پارک و به خودم اومدم دیدم حدود ۶۰ صفحشو خوندم.خیلی خوب مینویسه.فعلا درگیر
خوندنه خوشه های خشم هستم که تمومش کنم میرم سراغ شاهکار هاینریش بل آلمانی.
پ.ن:جدیدا دارم سعی میکنم کمتر نت بیام.هر چی آتیشه از بیکاری و نت اومدن روشن میشه!
1 هفته بمونم خونه و حوصلم سر نمیرفت و احساس آرامش داشتم ولی جدیدا عجیب شدم
تو خونه که میمونم حالم بد میشه.این چند روزه مجبور بودم خونه باشم انقدر حالم بد میشد
برام عجیب بود.شاید سرگرمیام دیگه ارضام نمیکنه.
برق چشمای تو از دور مرا میگیرد
من اگر دست به زلفت بزنم میمیرم
پ.ن:آهنگ جدید حامد نیک پی به نام میمیرم.گوش کنین حتما
و کمتر میشن و کاسبی هم داغون.به شخصه خودم رو میدونم که با ادامه ی این وضع تا ۲ ۳ ماه
دیگه دخل و خرجم با هم نمیخوره.تنها راه پیش رو رفتن از این مملکته.باید سخت ترین تصمیم
زندگیمو بگیرم یا بمونم و با شرایط فوق العاده سخت بسازم و احتمالا آینده ی پسرم رو تباه کنم
یا پا بذارم رو دلم و برم و سخت تلاش کنم و آینده ی پسرم رو تامین کنم.مادرم میگفت اگه بری
دق میارم.در حقیقت باید بین پدر مادر و پسرم یکی رو انتخاب کنم....بدجوری گیر کردم و نمیدونم
باید چیکار کنم.رفتن و دل کردن از خونه و پدر و مادر و خانواده خیلی سخته ولی اینجا موندن هم
خطرناک و سخته.
فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سر میرسه
تو سکوت خسته ی باور من
سایه هم فکر جدایی میکنه
شاخه ی سرد وجودم نمیخواد
رگ بیداری لحظه هام باشه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
تو عبور از پل خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالی این دل من
دیگه هیچ چی جز تو جایی نداره
ذهن شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزیه من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
فصل پاییزی از استاد قمیشی
همیشه اول مهر که میشد این آهنگ رو میذاشتم و گوش میدادم.همیشه از تموم
شدن تابستون و اومدن پاییز و غروبهای غمگین و روزهای کوتاهش متنفر بودم.

