اول هفته بچه ها رو بردم شمال و دوشنبش خودم تنها اومدم تهران.3 4 روز تنها بودم هم خوب بود هم بد بود.
خوب بود چچون تنهایی آرامش میده هر چند جای خالی بچه ها و همسرم تو خونه حس میشد.
امشب برگشتن چون کلید نداشتن من از مغازه اومدم که در رو باز کنم که یکی از بهترین صحنه های زندگیم
شکل گرفت.داشتم قدم زنون سمت خونه میومدم که یهو پسر 4 سالم از دور منو دید و داد زد بابا و دوید
سمت من و بغلم کرد.....فکر نمیکردم انقدر دوستم داشته باشه.برای من که مهمترین انسان روی زمینه
ولی فکر نمیکردم انقدر دوستم داشته باشه.....
یکی از بزرگترین مشکلاتم اینه که دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم.کلی مسئله
بوجود میاد و نمیتونم تصمیم قاطع بگیرم و تمومشون کنم و نتیجش این
میشه که کلی مسئله حل نشده تو ذهنم وجود داره که راه حلی براشون
نیست و مدام توی ذهنم مرورشون میکنم و در نهایت نمیتونم تصمیمی
بگیرم!!!
نمیدونم چی شد و چجوری شد که دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم و همین
داره اذیتم میکنه.از صبح راجع به یه مسئله ای هزار جور تصمیم میگیرم
و درنهایت شب هیچ تصمیمی نمیگرم و همون کلنجار رفتنا ادامه داره.
هر چند راجع به یه مسئله مهم تصمیم نهای رو گرفتم ولی بازم اعصابم
خورد میشه.
خدایا کمی آرامش بفرست اینور....
حس میکنم به ته ته خط رسیدم.
دنیا هنوز قشنگه و قشنگیاشو داره ولی نه برای من.
چند وقته خیلی فکر کردم و فهمیدم یه آرزوی محال دارم.
اینکه کاش ۲۸ یا ۳۰ یا ۳۲ ساله بودم و مجرد بودم و هیچ مسولیتی
نداشتم و هیچکس از این آدمهای فعلی دور و برم نبودم و یه
دوست دختر داشتم که عاشقم بود و عاشقش بودم و بدون
دغدغه و مسولیت فقط با هم خوش میگذروندیم و مسافرت
و مهمونی میرفتیم.همین.
ولی نمیشه.منمو و دو تا بچه و یه زندگی.....
چقدر سخته......
اون روزا ما دلی داشتیم
واسه بردن
جونی داشتیم
واسه مردن
کسی بودیم کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم
تو سرا ما سری داشتیم
عشقی و دلبری داشتیم
.
.
.
همیشه فکر میکردم آدمها به یه سنی که میرسن به ثبات میرسن
و کامل خودشون و دنیای اطرافشون رو میشناسن و دیگه تغییر
نمیکنن.همیشه یکی از هدفهام این بود که به اون ثبات لازم برسم.
چندین بار تو سنین مختلف مطمئن شدم که به اون ثبات رسیدم
ولی بازم رفتم جلوتر و دیدم نه هنوز به اون پختگی نرسیدم.
آدمها مدام در حال تغییر هستن.حداقل برای من که اینجوری بوده
هیچوقت نتونستم خودمو پیش بینی کنم و هر چی پیش بینی کردم
بر عکس شده!!
دائم در حال تغییر و تجزیه و تحلیل هستم.دائم در حال جنگ با خودمم
جالبه قبلا با ادمها میجنگیدم الان بیشتر با خودم می جنگم
ولی چیزی که میدونم حالات و روحیات و خصوصیات اخلاقیم
هر ۶ ماه داره عوض میشه و علاقم به ادمها کمتر و کمتر!!
امروز یه خبر فوق العاده شنیدم و خدا رو شکر میکنم.
مادرم نیازی به شیمی درمانی نداره.خوشبختانه عمل موفق بوده
خودش روحیش خیلی داغون بود و الان خوبه.وقتی شنیدم فقط گریه کردم از خوشحالی
بهترین تایم از 24 ساعت زندگی برام شده بین 2 تا 4 صبح
همه خوابن و فقط خودمم و خودم.
هر چی بیشتر میرم جلو میبینم کمتر حوصله ی آدمها رو دارم
با هر کسی بیشتر از 4 یا 5 دقیقه نمیتونم حرف بزنم و تحملش کنم!!!
نمیدونم کجای راه و کار رو اشتباه رفتم که الان تنها چیزی که ازش لذت میبرم
سر کار رفتن باشه.چیزی که تا چند وقت پیش ازش متنفر بودم الان شده تنها
دلخوشی.
هر چند میون این غر زدنام باید بگم همینکه وقتی میرم خونه میبینم ۳ نفر با ذوق
منتظرم هستن خودش اندازه ی یه دنیا میرزه.حتی پسر ۶ ماهم وقتی منو میبینه
میخنده و ذوق میکنه.
ولی خب مشکل از اطرافیانم نیست مشکل از خودمه ولی نمیدونم مشکل چیه؟
کاشکی میفهمیدم بقیه چی میگن.کاش انقدر آدما احمق برام جلوه نمیکردن!
و کاش میفهمیدن من چی میگم.
نمیشه.
هیچوقت نمیشه.
هیچوقت نمیتونم دغدغه های دیگران رو درک کنم.....احمقانست
و البته هیچکس نمیتونه دغدغه های منو درک کنه اونم به نظر بقیه احمقانست!!!
من همیشه تنها بودم...
وقتی بچه بودم تو بغل مادرم
وقتی تو جمع خانواده بودم وقتی ۵ نفری مینشستیم تلویزیون میدیدیم یا شام میخوردیم
تنها بودم.چون تو اون جمع ۵ نفره زیر نگاههای سرزنش بار بابام بودم.نمیدونم چرا ولی
همیشه نگاه بابام به من سرزنشانه بود.همیشه حس گناه داشتم و فکر میکردم کار اشتباهی کردم
و همیشه از دستم ناراحت و عصبانی بود.هیچوقت نفهمیدم چرا.
همیشه با بابام حس یه غریبه رو داشتم.نمیدونم چرا.و اکثرا با هم قهر بودیم و ازش میترسیدم.
من همیشه تنها بودم
حتی تو جمع رفقام.حتی توی مهمونیای شلوغ.حتی تو مسافرت و حتی تو ذهن خودم
من همیشه تنها بودم
حتی وقتی ازدواج کردم.حتی الان که ۴ نفره کنار هم میشینیم بازم تنهام.همیشه تنهام
این تنهایی عجیبه لعنتی در من نهادینه شده.توی پوست و رگ و خونمه....
من همیشه تنهام و تنها بودم..
عجیبم روانیم دیوانم و تنهام.خیلی تنها......
در عرض ۳ ۴ ماه ۴تا اتفاق خیلی خیلی بد برام افتاد
اتفاقایی که هرکدومش به تنهایی برای داغون کردن کافی هستن
کلی فعلا خوبم.اکثر آدمهایی که منو میشناسن و باهام در ارتباط هستن
میگن غیر قابل پیش بینی هستم و جالبه برای خودم هم غیر قابل پیش بینیم.
امیدوارم روزگار مهربون تر بشه.
اصلا آدم قدرشناسی نیستم.یعنی قدر چیزایی که دارم یا آدمها یا شرایط زندگیمو
وقتی هستن و دارم ،نمیدونم.و وقتی اون چیز یا کس رو از دست میدم تازه میفهمم
حیف بوده.
من
در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست

