اینم از سال 99
99 هم تموم شد.با همه ی خوبیها و بدیهاش.من به شخصه تو این یک سال منزوی تر و آروم تر شدم.
سعی بیشتری کردم کوتاه بیام و دیگه جر و بحث و دعوا نکنم.کسی چیزی میگفت عکس العمل نشون ندادم
و گذشتم.خیلی پخته تر شدم.ولی همچنان احساساتم بر عقل و منطقم غالبن.
99 هم گذشت.خانوادم رو یک سال دیگه به جلو بردم و اشتباهاتم رو کمتر کردم و خودم رو شدیدا درگیر کار کردم
یه صنف دیگه رو تجربه کردم و با تلاش زیاد و لطف خدا تونستم توش جا بیفتم.تا حدی خودم رو به خودم ثابت کردم.
امیدوارم سال 1400 سال بسیار خوبی باشه و این بیماری منحوس کرونا شرش کنده بشه.
سال نو مبارک...
امروز تولد یکی از مهمترین عوامل من برای زنده بودن و نفس کشیدنه
امروز تولد کسیه که بیشترین شباهت رو توی دنیا به من و بچگیهام داره
امروز تولد نمکی ترین موجود روی زمینه.
امروز تولد کسیه که سخت ترین و عزیزترین مسولیت و تجربه ی من
توی زندگی بوده.
امروز تولد آرشای منه.
تنها کسی که حاضرم براش بمیرم و جونمو بدم.
تولد آرشا مبارک.
مپسند آنچه برای خودت نیست پسند
سالها تاریخ و جنگ و غارت و خداپرستی و تکنولوژی و سیاست
توی عبارت بالا هست....
آدم های نرمال و سالم هیچوقت شاهکار خلق نمیکنن.
یا باید افسرده و داغون باشن یا باید دیوانه باشن یا مواد بزنن یا الکل.
در حالت عادی نمیشه شاهکار آفرید.
تولستوی ،داستایووسکی ،نیچه ،کافکا ،آلبر کامو ،گوته و خیلی از مفاخر
تاریخ همه در شرایط عادی نبودن و شاهکارهای بی بدیل خلق کردن.
برای من وقتی غم تا پوست استخونم نفوذ نکنه نه چیزی میتومم بنویسم
نه حتی یه بیت شعر بگم.جالبه برام در حالت نرمال هیچی به ذهنم نمیاد.
در حالت نرمال هیچ فکر جالبی به سرم نمیزنه و دیوانه نیستم.
جالبه غم برای من نقش مخدر و الکل رو ایفا میکنه و از حال طبیعیم
خارجم میکنه!!!
جدیدا دائما در حال فرارم.
از خونه در فرارم
از آدما در فرارم
از بحث کردن در فرارم
از فکر کردن در فرارم
از حرف زدن در فرارم
و در نهایت از خودم در فرارم.
این همه زحمت متاسفانه نتیجه ای نداره.قبلا انگیزه داشتم برای کار
کردن.کار میکردم تا بتونم خوب زندگی کنم تازه کمتر هم زحمت میکشیدم
ولی الان مثل سگ کار میکنم ولی فقط و فقط با نتیجش میشه زندگی
کرد.همین.نه سفری نه هرج اضافه ای نه خرجی برای سرگرمی.
عجیب شده اوضاع اقتصادی واقعا.
امروز حالم بد بود.البته حال روحیم.حوصله سر کار رفتن هم نداشتم.
به خودم گفتم بذار به یکی زنگ بزنم باهاش حرف بزنم حالم شاید خوب
بشه.
خیلی جالب بود هیچکس رو نتونستم پیدا کنم که بتونم باهاش حرف بزنم
نه مادر نه همسر نه رفیق نه هیچکسی.این یعنی تنهایی.تنهایی مطلق
تنهایی یعنی اینکه با هیچکس نتونی حرف بزنی تا حالت خوب بشه.
شدم شبیه به یه ربات.یه ربات که از قبل برنامش تنظیم شده و معلومه
باید چیکار کنه.پس از مدتها زندگی با افسردگی رسیدم به زندگی رباتی.
از هیچ چیز لذت نمیبرم و فقط دلم میخواد برم سر کار تا فکر کنم.کاش
هدفم پول در آوردن بود ولی متاسفانه هدفم فقط رسوندن روز به شبه
هدفم گذروندنه.متاسفانه زندگی برام لذت بخش نیست.هر چقدر جلوتر
اومدم این اتفاق بیشتر و بیشتر شد و اهداف و رویا هام همه کمرنگ و
کمرنگ تر شدن.از طرفی دلم برای خانوادم میسوزه.حوصلشون رو ندارم
و از طرفی نمیخوام حالشون رو بد کنم ولی متاسفانه حالشون رو بد
میکنم.....
کسی هم مقصر نیست.خودم مقصرم که در جای اشتباه قرار گرفتم و
تصمیمات اشتباه گرفتم و خودم مسیرم رو اینجوری مشخص کردم...
تمام و کمال یک آدم رو از چشماش میشه فهمید.
کل حال و روز یه آدم رو نگاه کردن به چشماش میشه فهمید.
چشمها دروغ نمیگن.چشمها غم یا شادی ،انگیزه و بی انگیزگی
امید یا نا امیدی و حتی انتقام رو نشون میدن.چشمها وقتی خوشحالیم
میدرخشن و وقتی غمگینیم و افسرده کم سو و بی برق میشن.
خلاصه از چشمها میشه همه چیز رو فهمید
ببین جز در مواقعی که مشروب میخورم در هیچ موقع دیگه ای
حوصله ی هیچ بنی بشری رو ندارم.
حوصله ی آدمها رو ندارم حتی اعضای خانواده....
چرا اینجوری شدم؟تشنج میگیرم وقتی یکی ازم سوال میپرسه یا باهام حرف میزنه!

