خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۲۹

بعد از ۶ ماه که رفیقم عروسی کرده امشب دعوتش کردیم و میخوام

کادوی عروسی بهش بدم!!!

جدیدا من خیلی خیلی فراموشکار شدم.تقریبا همه چیز یادم میره



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۲۶

این قافله ی عمر عجب میگذرد....

انگار همین چند وقت پیش بود که پسر اولم بدنیا اومده بود.

همین چند وقت پیش بود که سینه خیز میرفت.راه رفت حرف زد

شیطنت کرد و بالاخره امسال باید بره مدرسه.

یه مدرسه ی خیلی خوب اسمشو نوشتم دیروز.حس عجیبی داشتم

تمام تلاشمو میکنم حتی شده از خودم میزنم که پسرهام آموزش و تربیت

درستی داشته باشن.شاید اگه من به استعدادهام توجه میشد و آموزش

بهتری داشتم راهم و مسیرم عوض میشد.

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۲۱

اینم از ۲۱ اردیبهشت...روز تولدم

۳۸ ساله شدم.باورکردنی نیست.وقتی چشمامو میبندم و تمرکز میکنم تا

واقعیت رو درک کنم میبینم یه مرد گنده شدم که دو تا بچه داره و ۳۸

سالست!!!درونم باور نمیکنه.فکر میکنم شوخیه فکر میکنم یه خوابه

ولی واقعیت همینه.من ،رابین ۳۸ سالمه و پر از مسولیتم و دیگه اون

پسر بچه ی شیطون یا جوون پر انرژی نیستم.من یه مرد ۳۸ ساله شدم

که سر و صدا اعصابمو به هم میریزه و از آدما فراریم و رفیقام رو به ۲

یا ۳ نفر کاهش دادم.ولی یه کودک درون دارم که هنوز عاشق بازی و

شیطنته.زندگی همینجوری داره میره جلو.من ۳۸ ساله شدم و پخته تر

تولدم مبارک!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۱۴

نمیدونم این چه کرمیه که حتما باید تو تعطیلات بریم شمال!

قرار بود هفته ی قبل بریم شمال که کنسل شد و قرار شد این هفته بریم

دوشنبه  صبح میخواستیم راه بیفتیم که چک کردم دیدم ترافیک شدیده

بالاخره ساعت یازده و نیم شب راه افتادیم مسیر بسیار خوب و هیچ

ترافیکی نبود تا اینکه رسیدیم به بعد از سیاه بیشه و چشمتون روز بد

نبینه تقریبا ۲ ساعت یه جا وایسادیم همه ماشینا رو خاموش کرده بودن

و تو ماشین خوابیدن تا اینکه پلیس راه اومد و راه رو باز کرد و راه افتادیم

من تا حالا همچین چیزی ندیده بودم ولی تنها دلیلش مدیریت اشتباه راه

بود.تو ۱۴۱ اعلام میکردن جاده یک طرفست و ماشین ها تو هر دو لاین

حرکت میکردن ولی پلیس راه جاده رو دو طرفه کرده بود که همین باعث

شده بود جاده قفل بشه!!ولی خوشبختانه بعد از ۲ ساعت مسیر باز شد

و ۵ صبح رسیدیم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۱/۰۲/۰۹

دوستمون میگه که:

ساقیا ته استکانهایت نمیگیرد مرا

لطف کن از دور بعدی پیک لیوانی بریز

نه شراب سرخ میخواهم نه جنس اونوری

از همین سگ مزه های تلخ ایرانی بریز

به به

پیک باید لیوانی باشه آقا لیوانی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۰۸

کلی کار هست که باید انجام بدم ولی حقیقتا حسش نیست!

و بعید میدونم هیچوقت هم حسش بیاد.

البته یه چیزی هم هست.بیشتر کتابهای خوب رو خوندم و بیشتر فیلمهای

خوب رو دیدم بیشتر موزیک های خوب رو حفظم.در هر سه مورد هم

جدیداش واقعا لذتی ندارن...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۱/۰۲/۰۳

وارد ماه مقدس و زیبا و سر سبز اردیبهشت شدیم.

واقعا تو کل سال دو تا ماه فروردین و اردیبهشت یه چیز دیگن

هم هوا بهاریه هم سر سبزن هم هوا بی نظیره.

کاش کل سال مثل این دو ماه بودن.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم