برام کلی چرا و سوال مطرح بود.اونم در دو مساله اول خودم دوم محیط اطراف و دنیا و کائنات.
همیشه اولی از همه سخت تره چون دقیقا وقتی فکر میکنی خودت رو کامل میشناسی بلافاصله بعدش
میفهمی هیچی از خودت نمیدونی.
این روزها به جوال چراها و جواب های لعنتی در مورد خودم دارم میرسم.دلیل حس تنهایی و غم مقدس
و خیلی چیزای دیگه اینه که نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم یا بهتر بگم نمیتونم کسی رو بیشتر
از خودم دوست داشته باشم و مادامی که نتونی کسی رو بیشتر از خودت دوست داشته باشی
تنهایی و محکوم به تنهایی حتی اگه دورت شلوغ باشه و حتی اگه دیگران بی نهایت دوستت داشته باشن
ولی من نمیتونم کسی رو بیشتر از خودم دوست داشته باشم و تنهام همیشه تنها
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
هر آدمی سرنوشتی داره که از ابتدا براش نوشته شده برای من تنهایی نوشته شده و این همه غم عجیب
هم به خاطر همین تنهاییه که ناشی از اینه که نمیتونم کسی رو بیشتر از خودم دوست داشته باشم.
این روزها به شدت دیوانم.به شدت روحم نامتلاطمه.دیوانگی یعنی اعتراض به سردی میله های قفس
قفسی که با مادیات واسه خودم ساختم و هر روز دارم با غم و تنهایی بهش اعتراض میکنم و داغون تر
میشم.
لعنتی...........
پ.ن:
یکی دیگه از آرزوهام رو هم بهش رسیدم و رفتم کنسرت شهرام ناظری.بی نظیر بود....بی نظیر
یار تنهاییا و غمهای من.
چیزه دیگه ای نمونده که بخوام و آرزوی بزرگم باشه.میدونستم وقتی توی رویا زندگی کنی و به همه ی رویاهات
برسی نابود میشی........از بین میری و قطره قطره آب میشی
این روزها بیشتر بی حوصله و عصبی هستم و توی خودمم نه مثل قبل که توی خودم بودم و فکر میکردم
این روزها جوری توی خودم هستم که حتی فکر هم نمیتونم بکنم.مثل یه جنازه ی متحرک که فقط بیدار
میشه میخوره میره سر کار میاد میخوابه.همه چیز از پیش تعیین شدست.بدون کوچکترین چالش
و تغییر و تنوعی........
32 سال از عمرم گذشته و بزرگترین درسی که از زندگی گرفتم این بوده که تا جای کسی نباشی و
توی موقعیت و سن و اون طرف نباشی نباید و نمیشه راجع بهش قضاوت کرد........
عجب بالا و پایین و داره دنیا
دومین درسی که از زندگی گرفتم اینه که من تا ابد تنهام........
بله باز هم همون غم های عجیب و غریب همیگشی که از وقتی خودم رو شناختم باهام بوده و الان یه مدتیه
بدجور باز هم بهم حمله کرده و طبق معمول من در برابرش دفاعی ندارم.
جالبی قضیه هم اینه که دقیقا وقتی همه چیز خوبه این غم لعنتی میاد سراغم و همه ی وجودم رو میگیره
زندگی شده تکرار خالص یعنی 100 درصد خالص.دلم میخواد بنویسم نمیتونم.دلم میخواد شعر بگم نمیتونم
دلم میخواد یه کاری بکنم ولی بازم نمیتونم و غرق شدم در دایره ی تکرار.الان میتونم برنامه ی 2 ماه
یا 2 سال دیگم رو هم بگم..........
راه گریزی نیست.دلم تغییر میخواد در روند زندگی ولی نمیشه..........
دیوانه ای را در قفس انداختن از مرگ هم بدتر است.من در قفسم........بال پروازم نیست یا بهتره بگم
مرا توان پرواز نیست.

