خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۳۰

میدونی داستان چیه؟

داستان اینه که وجدان بی شرفم خفه خون مرگ گرفته.

همون وجدانی که یه عمر دهنه منو سرویس کرده بود.سر کوچکترین مسایل دیوانم

میکرد ولم نمیکرد هی زر میزد هی اخطار میداد و زندگی رو بهم جهنم میکرد.

-جدی میگی؟

آره.همون همون وجدان لامصب الان مدتهاست خفه خون گرفته.هیچی نمیگه

حتی کوچکترین اظهار نظری هم نمیکنه حتی یه سرفه نمیکنه ببینم زندست یا مرده.

-چرا اینجوری شده؟

نمیدونم.از همین میسوزم.یه عمر اذیتم کرد عذابم داد حالا که باید دخالت کنه

خفه شده.ساکت شده هیچی نمیگه.

یه عمر عذاب وجدان همراهم بود.کنارم بود تو همه ی امور زندگیم دخالت میکرد

ولی الان مدتهاست هیچی نمیگه.مطلقا هیچی نمیگه!

-خب شاید کار بدی نمیکنی که مجبور بشه دخالت کنه!

نه میدونم که باید دخالت کنه.میدونم که باید حرف بزنه ولی ساکته.

-شاید سالها اشتباه میکرده و الان ولت کرده.

نمیشه که.نمیشه 34 سال پیگیر باشی ، دخالت کنی ،دهنه یارو رو سرویس کنی

نذاری لذت ببره بعد یهو بیخیال بشی که.مشکوکه.خیلی مشکوکه

-خب دیده اون همه سال رو زهرمارت کرده الان ولت کرده حالشو ببری

نه برام مشکوکه.برام گنگه.فکر میکنم کاسه ای زیر نیم کاسست.عادت کرده بودم بهش

عادت کرده بودم به دخالتاش.سخته برام بدون دخالت وجدانم بفهمم درست کدومه غلط کدومه.

خیلی سخته برام اینم که ول کرده.................

+دیگه از این به بعد خودتی و خودت.باید بپذیری و قبولش کنی.همین.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۹

شد چیزی که نباید میشد

آخر گذشت آب از سر من



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۸

هیولاییست درونم ،که من ازش میترسم!

از خودم میترسم

از قابلیت هایی که دارم و از بی رحمیه خودم.از بی اعتقادی خودم

از بی صفتی خودم میترسم.از خودخواهی خودم میترسم!

یه هیولا تو وجودم زندگی میکنه ازش میترسم.

از خودم میترسم چون دیگه از مرگ نمیترسم!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۷

تو را من چشم در راهم(مجددا)!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۶

یکی از کتاب هایی که تا حالا نشده بود بخونم و خیلی مشتاق به خوندنش بودم

مرشد و مارگاریتا از بولگاکف بود.

یه چند روزی میشه شروعش کردم.تا اینجا که به نصف کتاب رسیدم همه چیز رازآلود

و عجیبه امیدوارم کتاب خوبی باشه(که هست)

نویسنده ی این کتاب 12 سال برای نوشتن حدود 450 صفحه کتاب وقت گذاشته!

12 سال عمریه برای خودش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۲

زندگی فقط یک بار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست را از تصمیم

نادرست تمیز دهیم ، زیرا در هر وضعی فقط میتوانیم یک بار تصمیم بگیریم.

زندگی دوباره سه باره و چهار باره به ما اعطا نمیشود که این را برای ما امکان پذیر سازد

تا تصمیم های مختلف خود را مقایسه کنیم.

بار هستی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۲

رمان اعترافات یه نویسنده نیست ،بلکه کاویدن زندگی بشری در دامی است که "جهان" نام دارد

میلان کوندرا کتاب بار هستی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۲۰

آقا قمیشی میگه:

فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی

غصت میگیره وقتی میدونی و میبینی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۱۹

بین یه چند راهی خفن گیر کردم!

دقیقا در حالتیم که نه راه پس دارم نه راه پیش.همه چیز خوبه ولی

نمیشه همینحوری بمونه چون درست نیست.نمیتونم تصمیم بگیرم.از طرفی

میدونم اینجوری هم نمیشه جلو رفت.

بین موندن و رفتن و برگشتن و نبودن گیر کردم!!!!

عجب گیری کردم!!

فعلا که همه چیز رو سپردم به زمان!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۸/۰۵/۱۸

درگیر دیوانگی شدم باز.

سالها بود از دیوانگی خبری نبود ولی باز اومد.همیشه هست

یه سری خصوصیات همیشه تو وجود آدم هست فقط کمرنگ پررنگ میشه

مثل دیوانگی و غم مقدس در وجود من.حالا دیوانگی پر رنگ شده و غم مقدس کم رنگ!

مسابقه میدن با هم یه وقتی یکی پررنگه یکی کم رنگ و بالعکس.....

مسافر باز هم میخواست سفر کنه و بره.بره جایی که نباید بره.مسافر مدتها بود

انگیزه ای برای سفر نداشت ولی این روزها عزمش رو جزم کرده بود برای سفر.

مسافر پر از انگیزه آماده ی رفتن بود و رفتن.

مسافر تا کجا میره؟بدون مقصد تو این راه خطرناک!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۱۷

زندگی برام غیر قابل پیش بینی شده

عجیب شده

جذاب شده

شبا بد میخوابم ولی حالم بد نیست.

حالم خیلی خوب هم نیست ولی اوضاع بد نیست.

نگرانم ولی راضیم

پر از تناقضم.فاقد قدرت تصمیم گیری!

ولی خوبه جذابه برام.

از اون زندگی تکراری روزمره تا حدی فاصله گرفتم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۱۶

دیروز تصادف کردم!

از تصادف متنفرم اصلا حالم بد میشه به هم میریزم.حالا طرف یه پیرمرد داغون بود

و زنش اومده بود التماس میکرد تو رو خدا ماشین ما رو ببر یه جا پارک کن این حالش

بده.یه نفر که صلاحیت رانندگی نداره باعث شد ماشین نو من رنگ دار بشه و کلی بخوره

تو سرش از لحاظ قیمت!حیف تا حالا با این ماشین تصادف نکرده بودم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۸/۰۵/۰۶

عجب بالا و پایین داره دنیا



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۹۸/۰۵/۰۵

دو سال پیش بود کتاب لبه تیغ از سامرست موام رو از کتابخونه گرفتم ولی نرسیدم بخونمش تا اینکه 2 هفته پیش داشتم تو کتابخونه دنبال کتاب میگشتم که چشمم خورد باز به همون لبه ی تیغ.کتاب رو گرفتم 

و خوندم.شاهکار بود.ترجمه ی عالی و سبک نوشتن بی نظیر و خط داستانی که من همیشه دوست داشتم.پریروز رفتم یکی دیگه از کتاب های موام رو گرفتم.ماه و شش پشیز.کتاب 350 صفحه ای رو دیروز شروع کردم

و همین 1 ساعت پیش تمومش کردم اینم عالی بود.کلا خط فکری این نویسنده در مورد انسانهایی هست که زندگی معمولی ارضاشون نمیکنه و میرن دنبال جواب های سوالهاشون یا علاقمندیشون حتی به قیمت

زیر پا گذاشتن راحتی و تجمل و خانواده و عشق.کسایی که یه زندگی نرمال دارن ولی حس میکنن یه چیزی کمه و باید برن و بگردن و پیدا کنن.حتی اگه پیدا هم نکنن ولی راضی تر میشن.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم