خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۹

یه عذرخواهی بدهکارم به همه ی دوستانم که نمیتونم بعضی از نظرهاشونو تایید کنم.دلیل

بر بی ادبی یا بی اهمیت بودن نظراتتون نیست.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۹

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم......



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۸

خودمو به خواب زده بودم.یه مدتی خودمو زده بودم خواب و بی خیال واقعیت دنیا بودم

داشتم یه جای دیگه سیر میکردم و فکر میکردم واقعیه.مثل فیلم اینسپشن که شخصبت زن فیلم

انقدر از واقعیت فرار کرد تا ترجیح داد همیشه تو خواب بمونه.منم تو خواب بودم و شیرین بود

و دوست داشتم بمونم و بیدار نشم.ولی متاسفانه یا خوشبختانه بیدار شدم و بعد از مدتها خواب

حالا باید در بیداری با دنیای واقعی مبارزه کنم.دوباره باید واقعیت رو تجربه کنم هر چند تلخ!

خودمو به خواب زده بودم چون فقط توی خواب خوشحال بودم چون در واقعیت خوشحال نیستم

ولی مجبورم!مجبورم بیدار شم و شروع کنم همه چیز رو......شروع کنم چشیدن دوباره ی واقعیت تلخ رو..

خداحافظ خوابهای طلایی.....شیرین بودین ولی زودگذر و رفتنی.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۶

مسافر خسته بود.از راهی که اومده بود و حالا نیمه تموم مونده بود.خستگی راه رو تنش بود

دوست داشت ادامه بده ولی میدونست ادامه ی راه بن بسته و رفتنش ارزش نداره.

مسافر مدتی زیر سایه ی یه درخت نشست.خورشید رو دید و از آفتاب لذت برد.بند کفشاشو

بست و آماده رفتن از یه مسیر دیگه شد.مسافر دلش با راه قبلیش بود ولی مجبور بود راه دیگه ای

رو امتحان کنه.مجبور بود مسیرشو عوض کنه و بره.

با اینکه باید پای در راه دیگه ای میذاشت ولی از یه چیزی مطمئن بود.مطمئن بود مسیر جدید هم

میتونه براش ختم به خیر بشه.مطمئن بود مسیر قبلی با اینکه خوب بود ولی خطرناک بود و باید ازش

میومد بیرون.مسافر باید.انقدر باید راه های مختلف و جاده های طولانی رو سیر میکرد تا به مقصدش برسه.

مسافر خسته و دل شکسته بود ولی قوی و امیدوار بود.مسافر بازم میتونست تو مسیر جدید موفق بشه

بازم میتونست همسفر خوبی پیدا کنه یا تنها بره.مهم این بود مسافر میتونست بازم راه بره.بره و بره تا

بالاخره برسه.

مسافر امیدوار و قوی بود......مسافر به لطف خدا ایمان داشت.حکمت خدا رو قبول داشت.

مسافر مسیرشو شروع کرد



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۵

میدونی مشکل تو چیه؟

-نه

مشکلت اینه نمیتونی توی واقعیت زندگی کنی.واقعیت برات تلخه.دوست داری یه راه گریزی

داشته باشی از واقعیت

-چون واقعیت تلخه

تلخه ولی باید باهاش کنار اومد وگرنه اینجوری میشه.اینجوری میشه که وقتی از بالای ابرا دوباره

میفتی پایین و میرسی به واقعیت داغون میشی

-واقعیت برام غیر قابل تحمله.واقعیت روانیم میکنه.واقعیت منو میکشه.واقعیت اسیرم میکنه

مثل یه قفسه برام.

نمیشه همیشه از واقعیت فرار کنی.بالاخره باهاش مواجه میشه و مجبوری باهاش بسازی

-نمیتونم.

مجبوری.یه زمانی جوون بودی قوی بودی میتونستی فرار کنی ولی الان اسیرشی.گرفتارشی

هر چقدر هم یه راهی پیدا کنی بازم یه روز تموم میشه و مجبوری بیفتی پایین و باهاش کنار بیای

-ولی ولی من یه روز کاما از واقعیت فرار میکنم.میرم سراغ رویاهام.حتی اگه یه روز از عمرم مونده باشه

بالاخره کاری میکنم واقعیت برای من شیرین بشه و تسلیم بشه

امکان نداره.رویایی حرف نزن مثل بقیه باش و بشین زندگی کن.سرتو مثل کبک بکن تو برف و خفه شو

-..........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۴

اسم این حالتی که همه چیز رو میشینی منطقی برای خودت توضیح میدی و مو لا درزشم

نمیره و میدونی داری درست میگی ولی باز قانع نمیشی و همش استرس داری و حالت بده چیه؟؟؟

اولین بار از ۳ نفری که تو مغزم زندگی میکنم دو نفرشون با هم موافقن ولی یه نفرشون هست

با این دو تا مخالفه و همون یکی داره کار رو خراب میکنه!

منم که گیر این ۳ تا افتادم و نمیدونم باید چه غلطی کنم!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۲

چقدر  آدمها دوست دارن دروغ بشنون.خیلی برام جالبه.

من نمیگم من آدم خوبیم اتفاقا ادمه بدی هستم ولی رکم.چیزی رو نگه نمیدارم بعدا

بکوبم تو صورت آدمای دیگه همون لحظه راجع بهش حرف میزنم ولی آدما گویا برعکسن

سیاست به خرج میدن صبر میکنن وقتی حس میکنن ضعیفی قوی میشن.کسایی که مدتها

موش بودن یهو شیر میشن!!من ولی همیشه شیرم و فیلم بازی نمیکنم و سیاست ندارم

از هر کسی هم ناراحت بشم در جا میگم و از ضعف کسی سواستفاده نمیکنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۱

جوون تر که بودم یعنی حتی  ۴ ۵ سال پیش قویتر بودم.مغرور تر بودم و منطقی تر

و کمتر وابسته به آدما.خودم باعث ارامش خودم بودم و خودم مهم بودم و نیازی نداشتم

با کسی صحبت کنم.

این روزا با توجه به مشکلاتی که برام پیش اومده مدتهاست فهمیدم دیگه قوی نیستم

دیگه به قدی قبل نیستم و وابسته تر شدم.وابسته تر به آدما و بی نیاز تر به تنها بودن.

هر چند همیشه تنهام.

این روزها شاید بیتشر از ۱ ساله که فهمیدم دیگه خودم نمیتونم به خودم آرامش بدم و نیاز دارم

کسی بهم آرامش بده.نیاز دارم با کسی حرف بزنم.نیاز دارم تایید بشم و نیاز دارم درک بشم.

قبلا اصلا اینجوری نبودم و این نیازا رو نداشتم.واسه همین قشنگ حس میکنم چقدر ضعیف شدم

چقدر وابسته شدم.

قبلا تحملم توی مواجه با مشکلات خیلی بالا بود ولی الان هر مشکلی میتونه را راحتی منو خم کنه

و تسلیمم کنه.

قبلا خیلی منطقی تر و مصمم تر بودم ولی الان ممکنه صبح یه تصمیمی بگیرم و تا شب هزار باز اون

تصمیم عوض بشه.فوق العاده احساسی شدم

از این روی جدید ضعیفم بدم میاد.من قوی بودم من بودم و خودم.من بودم و کوه مشکلات و من بودم

مهم نبودن آدما ولی الان منم و کلی مشکل.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۱

الان باید در لحظه زندگی کنن و لذت ببرم یا به آینده هم فکر کنم؟

اگه بخوام به حال فکر‌کنم آینده خراب میشه احتمالا ولی از طرفی مگه

الان خود آینده نیست؟؟؟

گیر کردم عین خر



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۰

امروز برای اولین بار شاید تو زندگیم نشستم با یکی درد دل کردم!

اصلا زندگیم عجیب شده.یه دوست قدیمی امروز اومد دنبالم و نشستم پیشش

باهاش حرف زدم.دلیل اینکه اونو انتخاب کردم شاید این بود که تنها کسی بود که

میتونستم باهاش راحت صحبت کنم.

واقعا ازش ممنوم کامل به حرفام گوش کرد و چند تا راهنمایی هم کرد.آروم تر شدم.

واقعا هیچوقت فکرشم نمیکردم یه روزی بشینم پیش اون و براش از مشکلاتم بگم!

چقدر زندگی عجیب و غ ق پ و کوچیکه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۲۰

چقدر من عجیبم آخه.از دست خودم خسته شدم.

جالبه میشینم با خودم منطقی حرف میزنم جوری که مو لا درزش نمیره و میدونم

قضیه چیه و راحت میتونم با منطق خودمو آروم و قانع کنم ولی آروم نمیشم!

روانیم جدی!

تا من باشم دیگه بقیه رو قضاوت نکنم.

تا من باشم وقتی یکی یه مشکل روحی براش اتفاق میفته نخندم بگم چقدر طرف احمقه

که فکر خودشو درگیر میکنه و اذیت میشه.

چون دقیقا الان فکرم مریضه در حالی که میدونم قضیه روشنه و به نفع منه ولی آروم نمیشم.

عجب موجود عجیبیه این آدمیزاد که هیچوقت به ثبات نمیرسه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۹

فکر کنم در کل دنیا تنها کسی باشم که هیچکس رو ندارم که باهاش حرف بزنم

که حسمو بهش بگم که بتونم از اتفاقاتی که برام میفته باهاش حرف بزنم تا خالی بشم.

هیچ کس هیچ وقت وجود نداشت که باهاش روراست باشم و حرفهامو بهش بزنم و باهاش

درد دل کنم.هیچ کس.

درد دل کردن باعث میشه آدم سبک بشه ولی من هیچوقت تجربش نکردم و چند باری که

این کار رو انجام دادم پشیمون شدم مثل سگ...

فکر کنم هیچ کس نیست که بتونه منو درک کنه بتونه منو بفهمه که دقیقا چی میگم و تو دلم

چی هست.....

کاش بود یه رفیق که میشد بدون نگرانی از قضاوت شدن یا تیکه انداختن باهاش حرف زد

و حرف زد و حرف زد.ولی در عوض همه با من حرف میزنن ،درد دل میکنن و سنگ صبور

همه هستم و خودم پرم.پر از حرفهای نگفته و گریه های نکرده و زخم های قدیمی و جدید.

دارم کم کم از خودم خسته میشم.از غرورم از قد بودنم از دیوانه بودم از یهو جوش آوردنم

از نداشتن سیاست و خیلی چیزهای دیگه.کاش منم مثل بقیه بودم.اونقدر راحت....

خیلی پرم.پر از یه حس سرکوب شده و پر از حرفهایی که نمیشه به هیچکس گفت و پر از 

بغض.پر از سرگیجه.از بهشت ناب دوباره اومدم روی زمین.یا شاید از جهنم و شیطان دوباره

اومدم روی زمین.نمیدونم.

واقعا نمیدونم.

لعنت به من.لعنت به من که کاری میکنم که میدونم عاقبتش چیه ولی بازم فقط به اون لحظه فکر

میکنم و میرم جلو.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۹

مرغ شبخوان که با دلم میخواند

رفت و این آشیانه خالی ماند....

خالی ماند.....

خالی....

.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۷

حالم بده

شرایط واقعا بدیه.نه میشه بیرون رفت نه میشه نرفت

کار و کاسبی هم شدیدا تعطیله از ۳ روز دیگه چکام شروع میشه و نمیتونم

پاسشون کنم.اعتبار و آبروی ۱۲ سالم میره هوا.

مثل خر گیر کردم تو گل.البته اکثرا الان شرایطشون مثل منه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۳

این دو هفته که شرایط زندگی عجیب شده و همه به فکر رعایت و پیشگیری هستن و زندگی

با همیشه فرق کرده تازه داره قدر چیزایی که داشتیم دستمون میاد.

تازه میفهمم اون زندگی تکراری و روتین همیشگی چه نعمتی بود.اینکه سر کار سرم شلوغ بود و

با رفقا جمع میشیدیم و بیرون میرفتم و رستوران و کافه و مهمونی و این جور چیزا.

چیزایی که داشتم و غر میزدم که زندگی تکراریه.

هر سال اسفند که میشد ناراحت میشدم چون حجم کارم بالا میرفت و هر شب خسته و کوفته میومدم خونه

ولی حالا که کرونا اومده و همه نشستن خونه و خبری نیست تازه قدر اسفند های سال های پیش داره دستم میاد.

تازه قدر زندگی سه هفته پیشم که راحت و بدون نگرانی میرفتم سر کار ،بیرون میرفتم ،میگشتم داره دستم میاد.

هر چند وقت یه بار نیاز به یه تلنگر داریم تا قدر داشته هامون رو بدونیم.واقعا زود دیر میشه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۱

برتراند راسل در اواخر عمرش در 97 سالگی، مصاحبه ای با روزنامه گاردين داشت. خبرنگار از او پرسيد: جناب پروفسور، شما  سالهاست كه می گوييد خدا و زندگي پس از مرگ وجود ندارد و به زودی هم از دنيا می رويد؛ حال اگر از دنيا رفتيد و ديديد كه هم خدا هست و هم زندگي پس از مرگ، چه مي كنيد؟ برتراند راسل در جواب گفت:

«خانم خبرنگار، اين خدايي كه شما می گوييد وجود دارد، و من می گويم وجود ندارد، بالاخره عادل است يا خير؟»

خانم خبرنگار: «البته كه عادل است.»

برتراندراسل: «اگر عادل باشد هيچ مشكلی نيست.»

خانم خبرنگار: «چرا؟» 

برتراند راسل گفت: چون اگر عادل باشد به او می گويم: خدايا! يا بايد دلایل فيلسوفانی را كه وجود تو را اثبات می كردند، قانع كننده تر می ساختی، يا ذهن مرا ساده لوح تر و زودباورتر از اين. من كه نبايد تاوان ضعف دلایل آن ها را بپردازم! اينكه ذهن من ديرباور است هم كه دست من نيست، چون خودت ذهن مرا درست كرده ای، و گرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مانند مردم كوچه و بازار بودم اين دلایل ــ ولو قانع كننده نيستند ــ براي من هم قانع كننده می شدند. قدرت مطلقه اي كه براي ابد حاكم بر اراده جهان است قطعاً ميتوانسته است چيز بهتري خلق كند.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۱۰

دو روزه کامل نشستم تو خونه.اصلا نمیتونم بشینم خونه ولی مجبورم!

جالبه 11 ساله این روزهای اسفند همیشه سرم شلوغ بود و نمیتونستم

بشینم خونه ولی الان هیچ خبری نیست و میمونم خونه.فقط امیدوارم آخر و عاقبت

این قضیه بخیر بگذره و همه سلامت باشن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۸/۱۲/۰۹

خسته شدم از این وضعیت!

از این بلاتکلیفی از این ترس و استرس که نکنه مبتلا بشم یا عزیزانم مبتلا بشن

از این خونه موندن

از این خبری نبودن در مغازه.از شهر ارواح از مردم غمزده و غمگین!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۰۷

مهمترین اتفاقی که میتونست برام بیفته در زمینه خوشناسی اتفاق افتاده

اتفاقی که خیلی میتونه کمک کنه خیلی میتونه آدم رو روشن کنه.

من از مرحله ی انکار رد شدم.یعنی دیگه اگه مشکلی داشته باشم و ضعفی تو شخصیتم باشه انکارش

نمیکنم.خودمو کامل نمیدونم و مشکلی که دارم رو قبولش میکنم

خیلی فراز و نشیب داشت زندگیم تا تونستم از این مرحله ی انکار رد بشم و خودم رو با ضعف هام

و اشتباهاتم و مشکلات رفتاری و شخصیتیم بپذیرم.خیلی سخته بتونی قبول کنی یه سری ضعف ها داری

ولی وقتی دیگه انکارش نکردی به خودت صدها قدم نزدیک تر شدی.میتونی خودتو بیشتر درک کنی

بیشتر حس کنی.....میتونی آروم تر باشی.

برای من سخت بود شاید بیش از اندازه سخت بود.کسی که مغروره و خودشو قبول داره و تا چند سال

پیش اعتقاد راسخ داشت که هیچوقت اشتباه نمیکنه براش سخته اشتباهات و ضعف هاشو بپذیره....

ولی پذیرفتم....درک کردم و فهمیدم

تو این چند ماه حس میکنم خیلی بزرگ شدم......خیلی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۰۷

تصمیم گرفته بودم ۷ ۸ ماهی ریش بذارم.ولی امشب بعد از ۳ ماه در تصمیمی انتحاری

ریشامو زدم.حس میکنم خیلی بچه شدم!!!جذبم از بین رفت!!!

همه ی تصمیمام تو زندگی اینجوری بوده یه تصمیم میگیرم یهو میرینم توش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۸/۱۲/۰۶

بدترین وضعیه که تموم زندگیم دیدم.

هم بابت شرایط مالی نگرانم و اعصابم خورده.هم بابت مسایل جونی و سلامت خانوادم و خودم.

۲۵۰ میلیون جنس گرفتم که همشو چک دادم و ۴ روزه که هیچکس برای خرید نمیاد و موعد چک ها

کم کم میرسه و با حساب خالی نمیشه چک پاس کرد.اون ۴۸ تومنی که از کارتم خالی شد باعث شد

بدون فروش مغازه نشه حتی ۱ چک پاس کرد.از فکر و خیال دارم دیوونه میشم.

از طرفی همه جا صحبت از کروناست.نمیدونم چیکار باید کرد برای منی که در مغازم مسلما خیلی

احتمال ابتلا بالاست و از طرفی من مبتلا بشم خانوادم هم مبتلا میشن!!!

یه حس عجیب نا امنی دارم فکرم درگیره نمیشه زندگی عادی کرد و نمیشه بهش فکر نکرد.

بازار شایعه هم که داغه فلان قدر کشته شدن ،مبتلا شدن و به هیچ منبع خبری هم نمیشه اعتماد کرد.

اونوریا بزرگنمایی میکنن اینوریا لاپوشونی و واقعا همه گیجن.

کاش میدونستیم داستان چیه حداقل پاساژا یه مدت تعطیل میشد ما که کاسبی نداریم حداقل بشینیم

خونه احتمال ابتلا کمتر میشه.از طرفی همه ی کاسبا چک دارن جنس خریدن جنس فروختن و امیدشون

به این بازار اسفند بود.این وضع ادامه پیدا کنه همه ی چکا برگشت میخوره.همه بیچاره میشن.

عجیب گیر کردیم



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم