تو هیچ حالتی به اندازه ی وقتی که ۲ ۳ پک مشروب میخورم باحال نیستم
انقدر حرف میزنم و بقیه رو میخندونم که فکر میکنن من آدمه خوش
مشربی هستم در حالیکه اخلاقم سگیه!!!
خیلی مستی و شنگولی رو دوست دارم.مخصوصا وقتی رانندگی میکنم
صدای موزیک رو زیاد میکنم و لایی میکشم و واسه خودم میرم....
عجب حال خوشیه وقتی که مستی
میگن بی خیالشی کی بودی کی هستی
چه حال خوشیه مستی
نه غم داری نه شکستی
چقدر سخته آدم سبک زندگیشو عوض کنه
چقدر سخته عادت های بد رو ترک کنی...
حوصله ندارم
انگیزه ندارم
هدف ندارم
حرف برای گفتن ندارم
دارم سعی میکنم خودمو گول بزنم.به خودم دارم تلقین میکنم زندگی
همینه.چیز فوق العاده ای در راه نیست و یه زندگی معمولی و عادی
زندگی خوبی تلقی میشه و بهتره آدم کمتر فکر کنه و بیشتر خودشو
مشغول کنه.
باید ببینم موفق میشم یا نه.
ولی یه بیت هست که فکر میکنم خیلی به من ربط داره:
خشت اول چون نهد معمار کج
تا ثریا میرود دیوار کج
.
.
فعلا ۶ روز.....
تنها سه تا نکته توی من بعد از این همه سال هنوز عوض نشده:
علاقم به قمیشی
علاقم به بازی کردن
علاقم به لواشک
همین....
تقریبا بقیه علایق و سلایقم تو تمام این سالها عوض شدن.
البته یه نکته ی دیگه هم هست که گفتنش درست نیست!
امروز تقریبا یکی از بدترین روزهای این چند سال بود!!!
دیشب دیر رفتم مغازه و گوشیم خاموش بود وقتی روشن کردم تو راه
مغازه دیدم نزدیک به ۱۰ نفر زنگ زده بودن.خلاصه رسیدم مغازه و دیدم
بچه ها میگن کجا بودی و در مغازه رو باز نکن بوی بد میاد.دیدم کل
راهروی ما بوی تعفن میاد.گفتن رو سقف مغازه بغل یه بچه گربه مرده
پیدا کردن.خلاصه در رو باز کردم و دیدم بوی تعفن میاد.گفتن صبر کنین
صبح بو میره.
صبح رفتیم مغازه و دیدیم بدتر شده و بیشتر تو مغازه من میاد این بو
خلاصه دوباره آقا بهرام رو فرستادیم بالا اول گفت ادرار گربه رو سقف
مغازت باعث بو شده و بعد گفت بله یه گربه ی گنده هم رو سقف ما مرده
با هزار بدبختی گربه رو کشیدن بیرون ما هم مغازه رو تمیز کردیم
یهو فروشندم گفت آقای رشیدی تو مغازه پر کرمه!!!
یه سری کرمها رو کشتم دیدم نه بازم هست دوباره زنگ زدیم مدیریت
پاساژ و رفتن سم خریدن و از بالا سمپاشی کردن و منم از پایین تار و مار
زدم!!!رسما دهنم سرویس شد امروز!!!
فقط امیدوارم فردا درست بشه و خبری از کرم و بو نباشه!
باز هم گند زدم.طبق معمول.
باز هم تا همه چیز خواست درست بشه گند زدم.البته مدتهاست دارم به
خودم گند میزنم ولی اینبار زد بالا و گند مشخص شد.
همون اعتیاد قدیمی باز کار خودشو کرد.
پشت دستمو داغ کردم دیگه به کسی پول قرض ندم!
به هر کس پول غرض دادم بعد از یه مدت وعده وعید پول رو نداده
و با هزار بار زنگ زدن و در نهایت دعوا و تهدید میده و بعد تازه منت هم
میذاره!!!مگه میشه آدمها انقدر عوضی باشن آخه؟؟؟
ازم میپرسه چته؟
میگم نمیدونم
میپرسه چی میخوای؟
یه کم فکر میکنم بازم میگم نمیدونم
میپرسه میخوای چیکار کنی؟
یه کم بیشتر فکر میکنم بازم میگم نمیدونم.یا شاید میدونم ولی عملی
نیست.
میگه خب چی هست؟
میگم ولش کن.حوصله حرف زدن ندارم
میگه کی حوصله حرف زدن داری؟
میگم هیچوقت
میگه پس واسه چی زنده ای؟
میگم نمیدونم....
یه زمانی هیچوقت نمیگفتم نمیدونم.همه چیز رو فکر میکردم میدونم
ولی الان میدونم که هیچی نمیدونم.جز اینکه بازیچه ایم.همین
به طرز عجیبی بی جنبه هستم.
یه مدت هر روز فیلم میدیدم یه مدت گیر داده بودم با ساز یه مدت کتاب
از دستم زمین نمیومد الان گیر دادم به بازی!!میشینم و فقط بازی میکنم
و به هیچی دیگه نمیرسم.
کتاب شرق بهشت از جان اشتاین بک رو خوندم.انقدر برام جذاب بود که
۸۰۰ صفحه کتاب رو با این همه دغدغه تو ۴ ۵ روز خوندم.
یه دایره در نظر بگیر
+خب
دو تا نقطه بغل هم بذار روی دایره
+خب
یکیش میشه عشق یکیش میشه هوس یا شهوت
+خب
از سمت راست کیلومترها با هم فاصله دارن.از سمت چپ چسبیدن به هم
بستگی داره از راست بری یا چپ.همه مفاهیم این زندگی همچین رابطه ی
عجیبی با هم دارن.
+عجب
مش رجب
هیچوقت رو خودم تسلط نداشتم و نتونستم خودمو کنترل کنم.
یه حقیقت جالب اینه که حس میکنم و تقریبا مطمئنم این چهره ی
بیرون و ظاهرم یه نفره و یه نفر دیگه هم داره درونم زندگی میکنه
کسی که فکر هاش ایده هاش حس هاش و خشم هاش با من متفاوته
یه کسی که دیوانه ی دیوانست.مثلا من خودم میدونم یه اتفاقی که افتاده
به نفعمه و باید منطقی و اروم باشم ولی اینی که درونمه نمیفهمه و آشوب
میشه و روانیم میکنه و در نهایت کاری که میخواد رو میکنه تا آروم بشه.
همیشه حس میکنم یه نیرو از طرف خدا و یه نیرو از طرف شیطان درونم
هستن و من بین این دو تا گیرم و همیشه هم نیروی شیطان پیروز میشه.
افسار زندگیم دوباره داره از دستم در میره.شب بیداری و روز تا ظهر
خوابیدن و اعتیاد قدیمی همه دوباره دارن پر رنگ میشن....
تهش میدونم چی میشه انقدر میره جلو تا افسار پاره بشه و دوباره به
خودم بیام و زندگیمو درست کنم
تکرار تکرار تکرار
دلم شدیدا هوس کرده برم یه قهوه خونه ای باغچه ای سفره خونه ای
چیزی یه قلیون بکشم.این کرونا انگیزه ی همه رو گرفته همه رو افسرده
کرده.هر کسی رو میبینم ناراحت و افسردست.هم بابت کرونا هم بابت
این گرونیا.
پ.ن تقریبا به هر کسی میگم ۳۶ سالمه و دو تا بچه دارم باورش نمیشه
میگن اصلا بهت نمیاد.در حالیکه خودم فکر میکنم شکسته تر شدم!
خیلی دلم میخواست ببینم دغدغه های فکری بقیه چجوریه.
چقدر فکرشون و مغزشون درگیره.چقدر آرامش روحی دارن
چقدر از مرگ میترسن.چقدر اعتقاد دارن.
چجوری میتونن خودشون رو گول بزنن.....
هر چی میگذره تازه میفهمم حجم زیادی از اشتباه وجود داره که
هنوزم میتونم انجام بدم.حداقل تو این یه مورد به تکرار نرسیدم!!!
مدتهاست به یه اصلی رسیدم و همین اصل باعث میشه کمتر از کسی
ناراحت بشم و نبخشمش.اونم این اصله که حقیقت در ذهن دو نفر
دو تعریف متفاوت داره.همین موضوع باعث میشه همه حق رو به
خودشون بدن.همین باعث میشه همه حس میکنن در حقشون جفا شده
فقط کافیه خودمون رو جای طرف مقابل بذاریم.همین
خیلی به نفعمه که بهشت و جهنم این داستانا وجود نداشته باشه.
یه وقتهایی که فکر میکنم شاید واقعی باشه تنم میلرزه چون برای
آمرزیده شدن باید از تک تک آدمهایی که میشناسم حلالیت بطلبم
و بهشون بگم چه کارایی کردم تا ببخشنم که مسلما نمیبخشنم!!!
خود خدا هم که دیگیه هیچی بعیده ببخشه!!!
ولی امیدوارم بهشت و جهنمی نباشه تا مجبور نباشم به کسایی
که میشناسم بگم چه کارایی کردم....
همسایه طبقه ی پنجممون کرونا گرفته!
اول رفته تست داده گفتن منفیه بعد دیده حالش بده دوباره رفته تست داده و دیدن مثبته!
حس عجیبیه انقدر به این ویروس لعنتی نزدیک بودن!!!!
کلا همیشه اینجوری بودم که خیلی عمیق نمیخوابم.یعنی سخت خوابم
میبره و تمام مدت تقریبا به هوشم و تو خواب و بیداریم ومتاسفانه خواب
زیاد میبینم و خیلی از خواب هم یادم میمونه و خیلی از خواب هام به هم
میریزه منو.اینجوریه که صبح ها که بیدار میشم مخصوصا اگه یه کم دیر
بشه خیلی سگ میشم.تقریبا ۱ ساعت طول میکشه به خودم بیام یا
اصطلاحا ریستارت بشم.وقتی بیدار میشم یکی از دلایل سگ بودنم
اینه که مدام دارم به خواب هایی که دیدم فکر میکنم و مرورشون میکنم
و سعی میکنم حلاجیشون کنم.که نتیجش طبیعتا این میشه که بیشتر سگ
میشم!در طول روز هم که دارم فکرهای دیگمو تحلیل میکنم و خیلی
حوصله حرف زدن و شنیدن رو ندارم و البته متنفرم از اینکه ازم سوال
بپرسن!!!
چقدر تحملم سخته جدی!
جمعه شب رو مبل دراز کشیده بودم.یهو حس کردم یه حشره داره روی
گوشم راه میره یا شاید داشتم خواب میدیدم یهو پریدم و چند تا زدم
سمت راست صورتم.یک ساعت بعد دیدم نمیتونم سمت چپ صورتمو
تکون بدم و حرف بزنم یا چیزی بخورم!!!
تا دیشب این مشکل ادامه داشت.سمت چپ صورتم کرخ شده بود و
خوردن و حرف زدن برام بسیار سخت بود.عجیب بود!!!
هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست.
اینم چهارمین درس مهم من از زندگی که هزینه ی زیادی بابتش دادم
ولی بهش رسیدم.
چقدر تلخه رسیدن به این درس ها ولی خب تجربست برای ادامه ی راه
شبیه هیچی نیست.
شبیه منه شاید...
+ چی؟
روزهای تکراری بی غم و شادی این روزهام....
خیلی شبیه منه.میدونی من یه بی تفاوت شدم.هیچی تقریبا برام فرقی
نداره.فقط این مهمه که کسی کاری به کارم نداشته باشه.کسی سراغم نیاد
کسی صدام نکنه.....
+خب چه لذتی داره اینجوری زندگی کردن؟
آدمها احمقن...دغدغه هاشون ،حرفهاشون ،آرزوهاشون همش احمقانست.
+چرا؟
چون تهش میمیرن چون تهش هیچی نیست چون اگه نباشن هم اتفاقی
نمیفته.چون دلیلی نداره چون معلوم نیست....چون پر از چراست!!!
+!!
میدونی من شدم مثل کسی که هیچوقت نمیمیره و رسیده ته خط و
میدونه همه چیز احمقانه و مسخرست.همه ی دویدن ها همه ی ضجه
زدن ها همه ی اشکها همه ی لبخندها همش الکیه همش مسخرست
+!!!
میدونی رسیدم به ته این باور....رسیدم به قله ی اوج تکرار.رسیدم به
ته ته ته خط.......
+هنوز نرسیدی
به نوبه خودم رسیدم.در حد خودم رسیدم.یه وقتهایی میام رو زمین
حرص میزنم حرص میخورم میخندم گریه میکنم ولی یهو به خودم
میام و میبینم همش پوچه....پوچ....همش الکیه و همین آرومم میکنه
۵۰ ۶۰ یا ۸۰ سال زندگی در برابر ۴ میلیارد سال قبل و سالهای نشمرده ی
مونده جدی هیچی نیست.ما هیچی نیستیم هیچی.هیچ اسمی ازمون
نمیمونه شاید پسرام چند سالی اسمم یادشون بمونه ولی بعدش فراموشم
فقط به یه سری حسودیم میشه
+به کی؟
کسایی که تا ابد اسمشون و داستانشون موندگاره.....خوش به حالشون
من هیچی نیستم.....هیچی

