حس میکنمش
قشنگ دارم حسش میکنم
فروپاشی از داخل
فروپاشی اروم اروم از درون
حالم داره بد میشه.میفهمم و نمیتونم کاری کنم چون نمیتونم خودم رو
کنترل کنم.چون یه موجود عجیب و همچنان ناشناخته درون من زندگی
میکنه که حریفش نمیشم و نمیتونم رامش کنم و هر کاری میخواد میکنه.
و من تسلیمشم....من برتر؟او؟ یا من؟
نمیدونم.فقط میدونم هست و من نمیتونم حریفش بشم.
هیولاییست درونم....
و الان داره بازم شروع میکنه.شروع به ویران کردن من و خراب شدن
حالم....نمیشه ازش فرار کرد.نمیشه باهاش مقابله کرد فقط باید باهاش
کنار اومد و سعی کرد نمرد.همین.....
چند وقتی هست صدای پاهاش رو میشنوم...داره نزدیک میشه...داره
وارد عمل میشه و میخواد شروع کنه و بازم خراب بشم....
مثل همیشه...دیوانگی همیشه هست!
صد بار تا حالا به خودم قول دادم واسه کسی کاری نکنم و قدمی
برندارم و دیگران برام مهم نباشن ولی بازم خر میشم و بازم نتیجش میشه
اعصاب خوردی!
نمیدونم چرا اینجوری میشه.تنها هدفم اینه که خب چیزی از من کم نمیشه
بذار کمک فلانی کنم ولی آخرش به غلط کردن میفتم و اذیت میشم!
بگذریم.
یه فروشنده برای مغازه بالا اومده متولد ۱۳۸۵ هست!!!یعنی بدنیا اومده
من ۲۲ سالم بوده و لیسانس گرفتم!!!
یه فروشنده سر و زبون دار هم برای مغازه پایین اومده فقط مشکلش
اینه نیمه وقت میاد و البته خیلی نمیتونه مغازه رو مرتب کنه.
حالا فعلا نگهشون داشتم چون واقعا قحطی فروشنده اومده!!
میدونی حالم بده....
نمیدونم چمه.هنوزم نمیدونم چی میخوام و نمیدونم چی میتونه
خوشحالم کنه.تقریبا هیچی چیز و هیچ کس نمیتونه خوشحالم کنه یا
حالمو بهتر کنه.همه چیز سریع تکراری میشه و همچنان حالم بده
از دست خودم عصبانی و کلافم.نمیتونم خودمو کنترل کنم نمیتونم
تصمیم بگیرم.نمیتونم با جذبه باشم.نمیتونم حرفمو به کرسی بشونم
نمیتونم خودم رو رام کنم.....
و از همه بدتر نمیتونم از زندگی لذت ببرم....لیاقت خیلی از چیزایی که
دارم رو ندارم!خیلی ها رو میشناسم آرزوشونه یکی از موقعیت های
منو داشته باشن ولی من قدر هیچی چیزی که دارم رو نمیدونم...
واقعا نمیدونم چمه.فقط میدونم بابت حال بدم خودم مقصرم نه
هیچ کس دیگه ای.
دلم تنهایی میخواد شدیدا.بدون مزاحم دور از آدمها
دور از همه ،بدون اینکه کسی باهام حرف بزنه یا مجبور بشم حرف بزنم.
جدیدا خیلی سخته برام حرف زدن و جواب دادن.
متنفرم از اینکه کسی ازم سوال بپرسه.
دلم میخواد چند وقت برم جایی که هیچکس نباشه.خستم....
هر دو سال یه بار اواسط خرداد بهترین اوقات زندگی برای من بوده و
هنوز هم هست.چون یا مسابقات یورو شروع میشه یا جام جهانی
یک ماه پشت سر هم روزی ۲ یا ۳ تا فوتبال و اوج هیجان.از ۸ سالگی
این یک ماه فوتبال برای من بهترین دوران بوده و همیشه تمام بازیها رو
دیدم و حتی دفتر فوتبال براشون درست کردم.برای هر جام یه دفتر جدا.
این روزها هم یورو ۲۰۲۰ شروع شده که البته باید سال پیش شروع میشد
که به خاطر کرونا یک سال عقب افتاده و این روزها در حال انجامه.
شاید به اندازه ی دوران جوانی و نوجوانی ذوق و حرارت نداشته باشم
ولی بازم سعی میکنم دنبال کنم و ببینم و هیجان زده بشم!!
دو تا بچه داشتن خیلی عجیب و جالبه!
فکر کن تو خواب نازی حس میکنی داری خواب میبینی که یکی داره
میکوبه تو سرت بعد بیدار میشی میبینی پسر کوچیکه اومده تو تختت و
داره با پاهاش میزنه تو سرت و داره پستونک میخوره و با تعجب نگات
میکنه.پا میشی میری دستشویی که جیش کنی در کمال تعجب میبینی
پسر بزرگتره دراز کشیده رو مبل و داره کارتون میبینه.ازش میپرسی
چرا نمیخوابی؟ میگه خوابم نمیاد.میری دستشویی میای میبینی ساعت
۶ صبحه!!!
امروز مجددا دایی شدم!
خیلی خوشحالم ولی از طرفی بدلیل شرایط کرونا نذاشتن برم بالا و
خواهرم و بچه رو ندیدم..
حالا درسته من عاشق تنهایی هستم و از لحاظ روحی تنهام
ولی انصافا بزرگترین نعمتی که خدا داده خانوادست.درسته مشکلات هست
ولی در کل همین که میای خونه و همسر و بچه ها رو میبینی و روح زنده ی خونه
رو میبینی خودش یک دنیا میرزه.
خدایا شکرت...
این منم:
بی سرانجام
نداره حتی رفیقی
که بگه دردشو
درد دیدن و نگفتن.....
این هفته دو تا کتاب خوندم.
من خیلی کم پیش میاد از کتاب های جدید خوشم باید یا اصطلاحا
کتاب هایی که مد میشه رو بخونم چون اکثرشون سعی کردن مخاطب رو
راضی نگه دارن و خودشون رو بروز نمیدن.واسه همین مدتها بود با اینکه
خیلی از "جز از کل" تعریف شنیده بودم ولی نرفته بودم سمتش.
تا اینکه هفته ی پیش رفتم سراغ کتابخونم و برداشتمش و شروع کردم
به خوندن و عجب کتابی بود!۷۰۰ صفحه کتاب رو تو ۳ روز خوندم.
عالی بود و پر از عبارات قابل تامل.واقعا لذت بردم و باز هم حسودیم شد
به نویسندش که انقدر زیبا تونسته بود خودشو بروز بده و تمام تفکرات و
چالش های ذهنیش رو توی کتاب بیاره.
دومین کتابی که خیلی ازش تعریف شنیده بودم و خوندم "مغازه
خودکشی" بود.که مزخرف بود و اگه جمله ی آخر کتاب نبود واقعا هیچ
حرفی برای گفتن نداشت و تعجب میکنم چرا انقدر از این کتاب تعریف و
تمجید شنیده بودم!!!!
واقعا بدا به حال کسایی که کتاب نمیخونن و این لذت بزرگ رو از
خودشون میگیرن.
فروشنده ی مغازه پایین رفت!لاتاری برنده شده گویا و دیگه نمیاد.
بالا هم فقط یک نفر هست.بازم روز از نو و روزی از نو.دو ساله دارم
فقط دنبال فروشنده میگردم!
باید بگردم ببینم پیدا میشه یا نه.هر کسی رو هم نمیتونم قبول کنم.
باید آدم حسابی و قابل اعتماد باشه و سر سنگین باشه با کسی کار نداشته
باشه.
فعلا خودم مجبورم از صبح برم تا شب!
متاسفانه در خودم گیر کردم.
توی خودم موندم.بین دو شخصیت ،دو سبک زندگی و دو ایدئولوژی
گرفتار شدم و همین باعث شده گیج باشم و سردرگم.
توی ذهنم و باورهام به چیزهایی باور دارم و از چیزهایی متنفرم که
دقیقا دارم توی دنیای واقعی اجراشون میکنم!!!
وای بر من و وای بر این همه دوگانگی در بیرون و درون من!!!
این حجم از بدشانسیم در قبال فروشنده واقعا برام غیر قابل درک شده
واقعا عجیبه.طرف همچیش خوبه حقوق خوب هم میگیره عالی هم کار
میکنه مشکلات و اتفاقات عجیب غریب براش پیش میاد!!!
اول پدرش فوت شد حالا لاتاری برنده شده از شنبه نمیاد!!!
۲ ساله درگیر گرفتن فروشندم.خسته شدم.
طبق معمول بازم میخواستم ریش بلند کنم ولی پشیموم شدم رفتم
تلی از ریش رو ریختم پایین.
خداییش ریش بلند کردن خیلی سخته مخصوصا تو این گرما.من شاید
این بار دهم بود که بازم پشیمون شدم و رفتم زدم ریش ها رو!!
ولی یه روزی بالاخره کچل میکنم و ریشم رو بلند میکنم!!!
یه جاهایی هم دیگه باید دست از تلاش برداشت و همه چی رو سپرد به باد!
به اینکه خودش حال کرده کجا ببردت.
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
دیگه اینکه تو قرن بیست و یکم برق میره و از زندگی و کار میمونیم
رو واقعا نمیتونم درک کنم!!!
آخه برای چی؟
خیلی اوضاع اقتصادی خوبه این برق رفتنا هم باعث میشه هر کی اومده
خرید ول کنه بره!
دیروز اینجا ۲ سری برق رفت.حداقل سالهای قبل فقط یک نوبت برق
میرفت.به جای اینکه جلوی برق دزدی رو بگیرن برق واحدهای تجاری و
خونگی رو قطع میکنن.

