خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۲۸

به خاطر اخلاق هایی که دارم اصلا دوست نداشتم پسرهام به من برن

مخصوصا سر اولی خیلی برام مهم بود که اخلاقش اصلا شبیه به من

نشه.

ولی حتما شنیدید از هر چی بترسی سرت میاد؟؟

اولین خصوصیتش که به من رفت غذا نخوردنش بود!!با بدبختی غذا

میخورد!

الان ۵ سالشه و تقریبا اکثر اخلاقای منو داره متاسفانه حتی پوچی

فلسفی من رو هم داره!!بعضی وقتها خیلی جدی از من سوال میپرسه

که چی هی صبح میشه و شب میشه؟؟؟

بسیار مغرور و لجبازه و از همه مهمتر تو هر جمعی باشه دوست داره

جمع رو تو دستش بگیره و بقیه رو بخندونه!!!

به هیچ عنوان نمیشه به زور مجبورش کرد کاری رو انجام بده و میدونه

چی میخواد و دیوار دفاعی شدیدی داره!!

و بسیار بی نظمه!!!

بسیار به جزییات دقت میکنه و جزییات براش مهمه.

من چون تا حدی خودم رو میشناسم میدونم چجوری باید باهاش کنار

بیام و این خیلی خوبه ولی میدونم آینده ی سختی داره!!!

خلاصه ناراحتم از اینکه شبیه به اخلاقای منه ولی خوشحالم که باهوشه

و میتونه فکر کنه و تصمیم بگیره.توی این سال تونسته زبان یاد بگیره

و خوب حرف میزنه.

امیدوارم مثل من نشه.این بزرگترین آرزومه.دلم میخواد موفق باشه و

خوشحال.امیدوارم به چیزایی که علاقه داره بپردازه.....

 

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۲۷

وقتی مشروب میخورم دیگه درونگرا نیستم.

حوصله ی آدمها رو ندارم.به نظرم اکثرشون احمقن!

حوصله ی حرفها و دغدغه هاشون رو هم ندارم.احمقانست.

در طول روز مشتریای زیادی رو میبینم که اکثرا هیچی نیمفهمن و هیچ

بهره ای از هوش نبردن.فقط میخوان سرگرم باشن و فرار کنن.

از چی فرار کنن؟

از خودشون از واقعیت.

من دیگه فرار نمیکنم چون واقعیت رو قبول کردم...

پوچی رو پذیرفتم.

جالب اینجاست که من از همون اولش که خودم رو شناختم درونگرا

بودم ولی قبولش نمیکردم و سعی میکردم جور دیگه ای رفتار کنم

ولی تا ابد که نمیشه از واقعیت فرار کرد یه جا گیرت میندازه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۲۴

دو روزه عصرها نمیرم سر کار.واقعا انگیزه ای نیست و اینکه خستم....

شبا بد میخوابم و دیر واسه همین تمام طول روز خوابم میاد.خیلی وقت

بود اینجوری نشده بودم ولی بازم مثل قبل شدم که روزا اصلا سر حال

نیستم و فقط میخوام بخوابم یا دایم دارم خمیازه میکشم!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۲۴

واقعا زندگی بدون تفریح و سفر رفتن هیچ ارزشی نداره.

همیشه هدفم از کار کردن خرج کردن پول و سفر رفتن بود ولی متاسفانه

با اومدن این کرونای لعنتی هیچ کاری نمیشه کرد.از آذر ماه که تردد

محدود شده و نمیشه بعد از ساعت ۱۰ بیرون رفت واقعا هیچ جا نرفتیم

و احساس بدی دارم.قبلا هفته ای یکی دو بار بیرون میرفتیم حداقل یه

چرخی میزدیم ولی الان ۸ ۹ ماهه هیچی.

خسته شدم از این شرایط.فقط دارم کار میکنم که خرج روزانه در بیاد و

چک هام پاس بشه.بعید میدونم این شرایط تا حداقل یکی دو سال دیگه

تموم بشه و یهو میبینم ۳ سال از عمرم رفته.

از لحاظ روحی خیلی خستم.نیاز به یه تغییر بزرگ دارم....

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۰/۰۴/۲۲

بهترین و مودبانه ترین راه برای اینکه به یه دختر خانم پر حرف بگیم

کمتر حرف بزنه چیه؟؟

یه فروشنده برای مغازه پایین آوردم خیلی خوش سر و زبونه و فروشش

خوبه ولی دو تا ایراد داره یکی اینکه مغازه رو زیاد مرتب نمیکنه دوم

اینکه خیلی حرف میزنه!!!واقعا مغزم نمیکشه.یکی دو بار اومدم بهش بگم

گفتم شاید بهش بر بخوره!!!

خلاصه این حرف زدن زیاد این خانم شده معضل بزرگه این روزهای من.

البته جای شکرش باقیست که نیمه وقته و عصرها اکثرا نیست وگرنه

روانی میشدم!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۰/۰۴/۲۲

یک لیتر تقریبا دوغ خوردم با نهار و رفتم سر کار(دیروز) نتیجه این شد

که تمام مدت در حال چرت زدن بودم!!!

یه تصمیم خوب گرفتم.تصمیم گرفتم البته اگه تونستم بیشتر از ۴۰ سال

زنده بمونم، وقتی پیرتر شدم یه مغازه کتاب فروشی بزنم.برم توش

بشینم و فارغ از دنیا و آدمهاش کتاب بخونم و چای بخورم.هر کسی هم

دوست داشت بیاد بشینه کتاب بخونه و چای بخوره.خیلی دلم میخواد.

اگه زنده موندم حتما انجامش میدم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۲۰

بابای من عمریست ۶ صبح از خواب بیدار میشه

منم ۶ صبح تازه میخوابم!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۱۴

مدتهاست دلم یه دوست میخواد

فارغ از جنسیتش فقط یه دوست که باشعور باشه و بشه باهاش حرف زد

منی که از حرف زدن متنفر بودم کارم به جایی رسیده که نیاز دارم با یه

دوست فقط حرف بزنم و حرف بزنم.

تقریبا هیچ دوستی ندارم یا بهتر بگم برام نمونده.با اعضای خانوادم که

هیچوقت دوست نبودم حتی با همسرم و دوستای خودم رو هم دونه دونه

پروندم و از دست دادم.ولی تو شرایطی هستم که شدیدا نیاز به یه دوست

دارم.باهاش برم بیرون و بشینیم و فارغ از روزگار فقط حرف بزنیم....

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۱۴

واسه اولین باره از زندگی تو این مملکت خسته شدم.متنفر شدم

هر‌چی تلاش میکنم کار میکنم زحمت میکشم هیچ‌ نتیجه ای نداره

کرونا درمان پذیر نیست و با این وضع واکسن زدن بعید میدونم

هیچوقت از شرش راحت بشیم.گرونی داره کمرمو میشکونه و فقط و فقط

میتونم از پس خرج روزانه ی عادی زندگیم بر بیام.

از طرفی اوضاع کاسبی و کار هم تعطیله.روزی ۲ بار برق میره که عملا

باعث میشه هیچ کاری نشه کرد و متاسفانه باز هم به خاطر پیک پنجم

میخوان پاساژا رو دوباره ببندن!!!یعنی حداقل دو هفته بسته میشیم

و باز من میمونم و چک های بی صاحبی که باید پاس بشه در حالی که

موجودی ندارم برای پاس کردنشون!!!دیگه روم نمیشه به صاحب مغازه ی

بالا زنگ بزنم برای نگرفتن اجاره یا تخفیف توی اجاره!!!

اعصاب و روانم به هم ریخته...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۱۳

به تو فکر کردم

دوباره دوباره

به تو فکر کردن

عجب حالی داره....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۰۹

در تمام طول زندگیم از خودم مودی تر ندیدم.

دقیقا ۶ یا ۷ ماه میفتم رو مود یه چیزی یا یه کاری و میچسبم بهش

و بقیه چیزا رو فراموش میکنم بعد ازش زده میشم و میرم سراغ یه چیز

دیگه!!!

و جالب تر و بدتر اینجاست که اخلاقام هم عوض میشه.یه مدت شدیدا

سختگیرم یه مدت آسون میگیرم.یه مدت بگو بخندم یه مدت آروم.

یه مدت ساکتم یه مدت پر حرف.یه مدت فقط میخوابم یه مدت ۴ ۵

ساعت میخوابم فقط!!یه مدت کاری میشم یه مدت اصلا سر کار نمیرم!!

یه مدت معاشرتی میشم یه مدت از آدمها متنفر!

یه مدت دنیا و زندگی برام قشنگ میشه یه مدت زجر آور!

یه مدت از مرگ میترسم یه مدت....

+یه مدت چی؟از مرگ نمیترسی؟؟

نه همیشه از مرگ میترسم.در هر شرایطی از مرگ میترسم...کاش

هیچوقت نمیرم!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۰۷

سفر عجیب آقای دالدری!!

دیروز کامل خونه بودم و رفتم از کتابخونم این کتاب رو برداشتم و

۳۷۰ صفحه رو تا شب خوندم!

اسم مارک لوی رو زیاد شنیده بودم.نویسنده ی همین کتاب بود و انصافا

کتاب خوب و پر از اتفاقات و دیالوگ های جالبی نوشته بود و بسی لذت

بردم.

یک هفته ای هست دارم سرخ و سیاه از استاندال رو میخونم یه مقدار

سنگینه و روند داستان کنده ولی خب تعریفشو زیاد شنیدم.اروم آروم

میخونم میرم جلو.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۰/۰۴/۰۴

بزرگترین هدف زندگیم اینه که یه کتاب بنویسم.....

تا حدی داستانش رو میدونم چیه و اوایلش رو نوشتم ولی نیاز به یک

سال تنهایی دارم و اینکه هیچ دغدغه ای نداشته باشم بتونم ایدم رو

کامل روی کاغذ بیارم.مهم هم نیست برام چاپ بشه و کسی بخونتش

(بعید میدونم بشه خوندش) فقط برام مهمه یه چیزی خلق کنم و خودم

رو به خودم ثابت کنم و این کتاب رو بنویسم.به نظر من بزرگترین کار

یک انسان و ارزشمندترین چیزی که ازش میمونه یه اثر هنری و یه خلقه.

امیدوارم بتونم یه روزی همچین کاری رو بکنم و دینم به خودم رو ادا

کنم.بعدش راحت میتونم خودکشی کنم!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۰۳

یه فروشنده ی جدید برای مغازه پایی آوردم خیلی دختر زبر و زرنگیه و

خوب میفروشه ولی مشکلش اینه که خیلی حرف میزنه!!!یعنی یه بند

حرف میزنه و متاسفانه من مخم نمیکشه!

البته خوبیش اینه تقریبا نیمه وقت میاد و صبح ها میاد و همین حرف زدن

زیادش باعث میشه من صبح ها نرم مغازه و طبیعتا ساعت خوابم دوباره

به هم ریخته و شبها دیرتر میخوابم و صبح ها دیرتر بیدار میشم

بدن من عجیب تمایل داره به شب بیداری و دیر خوابیدن.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم