خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۱۲/۲۹

اینم از امروز و آخرین روز سال و قرن....

یک سال دیگه و یک قرن دیگه هم گذشت.مثل همیشه پر از روزهای خوب

و بد ،پر از لحظات شاد و غمگین و پر از درس و باز هم یک سال و یک قدم

دیگه به مرگ و نیستی نزدیکتر شدم....

سال بدی نبود سال خیلی خوبی هم نبود....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۱۲/۲۳

امروز به راحتی میتونه جز بدترین روزهای زندگیم ثبت بشه!!

از اول صبح بدبیاری و اعصاب خوردی اومد تا همین الان!

واقعا باید رید تو این زندگی....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۱۲/۲۲

هفته ی آخر اسفند

فشار شدید کار

خستگی و عصبی شدنم

تولد آرشا

و منی که فقط میخوام بگذره...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۰/۱۲/۱۹

خیلی قشنگ بالا رفتن سن و کم شدن توانم رو حس میکنم.

هر سال که میگذره این وقتها خیلی شلوغ میشیم و هر سال بیشتر

خسته تر میشم.امسال خیلی خسته میشم قشنگ در مرحله ی وا رفتنم

تازه من بکوب از صبح نمیرم.۱۲ اینا میرم ظهر هم میرم خونه ولی باز

خیلی خسته میشم.در حالیکه همکارام که همه خانم هستن از ۱۰ صبح

یک سره کار میکنن و بازم انرژی دارن!!

پیر شدی ای دیوانه.....پیر شدی و خبر نداری و مقاومت میکنی ولی باید

مثل همه ی واقعیت های تلخ بالاخره قبول کنی که پیر شدی...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۰/۱۲/۱۷

یه پسر بچه ی ۱۰ ساله بود پسر یکی از آشناها اوایل که مغازه گرفته بودم

با مادرش میومد مغازه ما.با مزه بود و پرو.دیشب عروسیش بود!!

یعنی گذر زمان عجیب شده.دیشب رفتیم عروسیش ،با پسرام ست کردم.

کت صورتی پیرهن مشکی و شلوار سرمه ای...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۰/۱۲/۱۴

هیچوقت نفهمیدم و مسلما نخواهم فهمید

که چرا در یک روز عادی و یک لحظه ی عادی یهو غمگین میشم!!

انقدر دارم به خودم فشار میارم که کمتر فکر کنم و یا حتی فکر نکنم.

ولی یهو باز یه جا و یه لحظه غم میاد و نمیره!!!

یه سری چیزا ابدی هستن....همیشگین.مثل من درون من!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۰/۱۲/۱۳

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۱۲/۰۹

موهای پسرا رو بردم آرایشگر زد.کوچیکه خیلی گریه کرد

بزرگه عشق میکرد.

جالبه الان که موهای کوچیکه رو زدیم شده شبیه بچگی های من.

پوستش سفیده موهاش هم قهوه ای کم رنگ.فرمش شبیه بچیگهای منه

یکی دو تا عکس دارم از بچگیم.

بزرگه بیشتر از اینکه منو بابای خودش بدونه ،رقیبش میدونه!!!

شاید مقصر خودم بودم زیاد باهاش شوخی کردم و کل کل کردم.

خلاصه منی که هنوز درونم یه کودک ۱۲ ساله هست دو تا پسر دارم

و چند وقت دیگه ۳۸ ساله میشم!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۱۲/۰۸

باور کردنی نیست ولی پسرم سال دیگه باید بره مدرسه!!

دنبال مدرسه ایم براش و باورم نمیشه خودم از محیط مدرسه اومدم

بیرون و پشت اون نیمکت ها دیگه نمیشینم و حالا پسرم باید بره مدرسه

و ۱۲ سال پشت این نیمکت ها بشینه.

تمام سعی و تلاشم رو میکنم بهترینها رو براش انجام بدم تا بتونه خودش

رو پیدا کنه و بفهمه تو چی استعداد داره و باید چه راهی رو بره.

من خودم از مدرسه متنفر بودم و لحظه شماری میکردم تموم بشه یا

تعطیل بشم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۰/۱۲/۰۵

خسته شدم....

از کار بی نتیجه

از زندگی که سخت شده

از این همه دردسر و استرس

هر روز یه داستان یه مشکل یه چیزی خراب میشه یه جایی گیر میشه

ولی از طرفی یادم میاد وقتی دغدغه نداشتم نزدیک بود افسردگی بگیرم

چون بیکار بودم و وقت زیادی داشتم و هی فکر میکردم.فکرای مزخرف

و نتیجش میشد تنبلی و بی انگیزگی.

الان به خاطر دغدغه ها ۵ ۶ ساعت بیشتر نمیخوابم و از صبح درگیرم

تا شب.

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم