خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۰/۱۲/۱۷

یه پسر بچه ی ۱۰ ساله بود پسر یکی از آشناها اوایل که مغازه گرفته بودم

با مادرش میومد مغازه ما.با مزه بود و پرو.دیشب عروسیش بود!!

یعنی گذر زمان عجیب شده.دیشب رفتیم عروسیش ،با پسرام ست کردم.

کت صورتی پیرهن مشکی و شلوار سرمه ای...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم