خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۷/۱۱/۰۷

داستان طنز!!

شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم،
> آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از
> خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو
> برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم
> رفتم توی گاراژ خونه، قايق ام رو
> بستم به پشت ماشينم و از خونه به
> قصد ماهيگيری رفتم بيرون...درهمين
> حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی
> مياد، بارونيه و راديو رو هم که
> روشن کردم متوجه شدم تمام روز
> وضعيت هوا به همون بدی باقی خواهد
> موند...تصميمم عوض شد. دوباره آروم
> برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ
> پارک کردم، لباسم رو درآوردم و
> يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که
> هنوز خواب بود.... اون رو از پشت بغل
> کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا
> بيرون خيلی بده..." که همسر
> عزيزم، که الان بيست ساله با هم
> ازدواج کرديم، جواب داد: " آره،
> ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق
> من تو همچين هوائی رفته
> ماهيگيری؟!! ...... من هنوز که هنوزه
> نميدونم همسرم اون روز شوخی ميکرد
> يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم
> ماهيگيری



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم