۱.میدونی مشکلت چیه
در این حالت تمام سعیتو میکنی که مشکلت رو حل کنی و از همه مهمتر اینکه
فقط به مشکلت فکر میکنی
۲.نمیدونی مشکلت چیه
در این حالت اصطلاحا درد بی درمون میگیری......چرا؟
چون نمیدونی مشکلت چیه....در این حالت یه از خدا بی خبری هی توی ذهنت و
قلبت بلند داد میزنه که دیوانه تو مشکل داری و تو هم شروع میکنی به فکر کردن
در مورد اینکه مشکلت چیه..........هی فکر کن.........هی فکر کن..........و همینطور
فکر کن تا بفهمی مشکلت چیه..........فهمیدی؟
نه عزیزم به این آسونیا نیست باید حالا حالاها فکر کنی.....فکر کن تا فکرت نابود
بشه.............
بعد از اینکه کلی فکر کردی در مورد اینکه در بی درمونت چیه شاید به این نتیجه
برسی که خب مشکلی وجود نداره و مدتی را در کوچه مخصوص یعنی علی چپ
سر کنی ولی مطمئن باش بازم یاد درد بی درمونت میفتی...............درد بی درمونی
که پدرت رو در میاره و نمیذاره آروم باشی...............انقدر باید فکر کنی تا بالاخره
بفهمی مشکل چیه و در نهایت حلش کنی وگرنه تا آخر عمرت آرومت نمیذاره
به این میگن درد بی درمون
یه سوال پیش میاد:اگه درمون داشت و میشد فهمید مشکل چیه که اسمشو
نمیذاشتن درد بی درمون؟اسمشو میذاشتن درد با درمون.
جواب:کمی حق با شماست ولی تا وقتی نفهمی مشکل چیه اسمش درد بی
درمونه و تازه تمام مشکلاتت از اون جا شروع میشه که میفهمی مشکلت چیه....
اونجاست که پدر صاحب بچه در میاد و باید مشکل رو حل کنی................ولی
اینجا یه ولی گنده داریم:
هر موقع به یه در رسیدی که یه قفل خیلی خیلی گنده روش بود نا امید نشو.....
چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن.
پس بگرد و کلیدشو پیدا کن حتی تا آخر عمر.
این روزها عمق شب بیشتر شده.....انقدر زیاد شده که حوصله در رفته من واسه
نوشتن رو برگردونده.........این شبها نفسهای آخر سال هم هست و از همه مهمتر
شبهای سخت تصمیم گیری.......شبهای سخت برای فکر کردن.....برای زندگی
میدونی بهضی وقتها هم باید راجع به خود زندگی فکر کنی.......عادت داریم همیشه
به جزییات زندگی فکر کنیم و هیچوقت به خود زندگی فکر نمیکنیم.......جالبه نه؟
این روزها عمق شب بیشتر شده..........انقدر زیاد که حتی روزگار هم شروع کرده
به جیغ کشیدن.........جیغ بنفش................
این شبها خواب فراری شده............بی خوابی حمله کرده و ما را از خواب جدا کرده
انقدر بی خوابی و فکر نتیجش چیه؟دیوانگی بیشتر؟
انقدر تب این شبها زیاد شده که فکر میکنم شب خیلی طولانیه.....واقعا هم اینطوریه
وقتی سر شب بخوابی نمیتونی شب رو حس کنی ولی وقتی تا صبح خوابت
نمیبره و بی خوابی همدمته تازه میفهمی اصلا شب یعنی چی.....تازه میفهمی
شب چقدر زیباست البته بعضی شبها مثل دیشب هم زشته........و البته میفهمی
که شب چقدر طولانیه......چقدر بلنده و این شبها چقدر سخت تو رو قبول میکنه.
یکی میگفت میدونی درد اصلی جدایی بعد از عشق چیه؟
گفتم چیه؟
گفت یه گرمای خاصه........
گفتم چطور؟
گفت یه گرماست که هر شب باهاش میخوابی و هر روز صبح با اون گرما از خواب
بیدار میشی....یه گرمای عجیب و خاص که هیچکس جز عشقت نداره و هیچ جا هم
نمیتونی پیداش کنی.........همین نبود این گرماست که بیچارت میکنه..........
گفتم چه تلخ............
گفت آره........تلخه ولی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی تلخه
مشکل داشتن سخته ......ولی سخت تر از اینکه مشکل داشته باشی اینه که
ندونی مشکلت چیه........اینطوری نیمی از عمرت رو میذاری پای این که بفهمی
مشکلت چیه.............و نیمی دیگشو پای اینکه حلش کنی...البته اگه بتونی بفهمی
مشکلت چیه............
لامصب چه بازیهایی داره این روزگار............
نکته:تا حالا شده از خودت خیلی بدت بیاد؟من امروز و دیروز از خودم متنفر بودم

