یه خیال مسموم و تلخ......یه خیال بی سرانجام.
بعضی وقتها حس نوشتن مثل همه حسهای دیگه میاد سراغت و کنارت وول میخوره
یا باید قلم دست بگیری و دیوانگی های توی مغزت رو روی کاغذ بیاری یا شروع کنی
روی کیبورد تق تق کردن.
واسه همینه که خود آدم هم نمیفهمه چی داره مینویسه......چون همش تقلای
بی پایان یه ذهنه....ذهنی که هر لحظه داره همه چیز رو تحلیل میکنه.....تحلیل و
تحلیل و نمیدونم هدفش از این همه تحلیل چیه؟....فقط بلده به کوچکترین موضوع
ممکنه فکر کنه و تحلیل کنه و خودش رو مشغول نگه بداره........
یه وقتهایی یه نیازهایی میاد سراغ آدم که باعث میشه فکرت درگیر بشه و دیوانگی
رو بیشتر و با همه وجود حس کنی......یه وقتهایی یه نیازهایی بیچارت میکنه ولی
کاریش نمیشه کرد اسمش نیازه و باید برطرف بشه وگرنه...................!!!!
برای بر طرف کردن این نیاز باید یه سری عوامل باشن تا بتونی نیازت رو برطرف کنی
و وای به روزی که نیازت بیاد سراغت و نتونی بر طرفش کنی.....فرض کن مثل
گرسنگی.....اگه غذا نباشه ضعف میکنی و میمیری..............
حال با نیازی که الان در توانت نیست برطرفش کنی چه باید کرد؟
مبر زموی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی
.
.
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
زندگی مثل بازی فوتباله.....بعضی وقتها توپهایی که فکرشم نمیکنی گل میشه و
خوشبخت میشی و بعضی وقتها نود دقیقه توپهات هر چقدر هم میزنی گل نمیشه
و در نهایت بازنده میشی.....بعضی وقتها خطا میکنی و مجبوری بهت زندگی پنالتی
بزنه و بعشی وقتها تو گل طلایی میزنی.....بعضی وفتها گل میخوری و وقت داری
تا جبران کنی و بازنده نشی و وای به روزی که آخرین دقیقه گل بخوری و هیچ راه
جبرانی نداشته باشی.....فقط یادت باشه هیچوقت از یه راه دو بار گل نخوری......
.
وای به روزی که نتونی نیازت رو برطرف کنی.....و از همه بدتر ندونی نیازت چیه.

