حتی نوک انگشتات هم لمسش میکنه....یکی از بزرگترین ارزوهات در حال وقوعه
ولی یه دفعه در حالی که اصلا انتظار نداری میبینی کاملا ازت دور میشه به اندازه
تمام زجری که کشیدی تا بدستش بیاری...........حسرت ها شروع میشه...وای
چقدر نزدیک بود....بهش رسیده بودم....مگه میتونم دوباره این راهو برم؟سخته.....
وای خدای من هر شب خوابشو میبینی.....دقیقا یه انگشت فاصله داشتی.......
و خیلی راحت مثل وزش باد از بین میره و دود میشه میره هوا......../..........
حالا چند تا راه داری....یا بشینی و فکر کنی و حسرت بخوری و دیگه از جات بلند
نشی.....
یا بشینی و فکر کنی و بنویسی چرا اینطوری شد....دلایل رو واسه خودت مرور کنی
تا دیگه تکرار نکنی و بعد از یه مدت شروع کنی به تلاش دوباره....
یا دیگه نری سمتش و مسیر زندگیتو عوض کنی.........
کدومش بهتره؟
میدونی چند تا کلمه هستن که من از به زبون آوردنش و حتی شنیدنش متنفرم...
یکیش کلمه بسیار چندش آور نمیدونم
از کلمه نمیدونم خیلی بدم میاد چون یکی از معضلات بزرگ هر ذهنی میشه و
بیچارت میکنه.......
دلم یه چیز جدید میخواد ....یه تحول .....یه سرگرمی جدید....یه چیزی که دیگه از
این تکرار خوب یا بد هر روز رها بشم.....یه چیزی که تا حالا نداشتمش و بمونه برام
یه تحول .......کجا میشه پیداش کرد؟.......
از میان قاب دودی رنگ شیشه
میگریزی از من اما تا همیشه
تا همیشه
تا همیشه
یه موقع هایی دلم میخواست بتونم برم توی مغزم و واسه یه مدت دستور فکر کردن
رو متوقف کنم.......یه صداهایی رو خفه کنم و یه چند وقت بدون فکر کردن و گوش
کردن به ۳ تا صدای مختلف بگذرونم..........کاش میشد نه؟یه دگمه میزدی و فکر
کردن متوقف میشد....مثل کامپیوتر......اصلا از اول ویندوز نصب میکردم......
یه دفعه گفته بودم انتظار آدم رو بیچاره میکنه......این روزها منتظرم ....اما نمیدونم
منتظر چی.........این خیلی سخته که منتظر باشی ولی ندونی منتظر چی........
فرض کن
تجسم کن
قد یه نوک سوزن فاصله داشته باشی تا خوشبختی......و یه دفعه میبینی همه
آرزوها نقش بر آب میشه و فاصلت میشه هزاران کیلومتر........فقط به خاطر یه......
................نمیدونم.
نمیدونم
از کلمه نمیدونم متنفرم
چرا؟
نمیدونم
این روزها جواب یه سری از چراها رو نمیدونم....چراهای توی ذهنم و چراهایی که
ازم میپرسن..........

