اگه خدا وقتی که تصمیم گرفت جهان رو بیافرینه و بعد موجودی دو پا به اسم اشرف
مخلوقات رو خلق کنه از تو میپرسید میخوای به عنوان یه آدم به این دنیا بیای چی
میگفتی؟...........نمیومدی؟
من میومدم..........میدونی چرا؟
واسه اینکه زندگی کنم............
آغوش شب داره بزرگتر و بزرگتر میشه............قد تمام اتاقم.........قد تمام تفکراتم.
قد تو......قد من........قد خودم............قد خدا...............
امشب چراغ رو خاموش کردم...مغزم رو از جاش در اوردم....نشوندمش روی یه
صندلی.بعد از اینکه یه چایی باهاش خوردم :
گفتم:جناب مغز میشه چند تا سوال ازت بپرسم؟
گفت : بپرس
گفتم: چرا دیوانه ای؟
گفت : چون تو دیوانه ای
گفتم : چرا باید همه چیز رو تحلیل کنی؟انقدر به کوچکترین چیز گیر بدی و فکر کنی؟
گفت: به خاطر اینکه دیوانه ها اینطورین....واسه اینکه همه چیز مهمه....واسه اینکه
........................نمیدونم........
گفتم: جدی؟نمیدونی<؟
گفت : میدونم....اما نباید بهت بگم.
گفتم:*****(به جای ستاره فحش مناسب رو استفاده کنید)
گفت: منو بذار سر جام میخوام فکر کنم.
من هم که راه دیگه ای نداشتم و گذاشتمش سر جاش.................
میدونی دلتنگی دلت رو اذیت میکنه.........حالا به هر نحوی....شاید برای یه صدا
دلتنگ بشی ....شاید برای یه تصویر ....شاید برای یه نفر.....شاید برای یه بو و عطر
خاص.........شاید برای یه آرزوی دست نیافته...............
در هر صورت دلتنگی امونت رو میبره................
امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من
گم ترانه کمرنگم
امروز چه دلتنگم
خاکستریم انگار
هم خاطره ی زنبق
یه لحظه پس از رگبار
امروز چه دلتنگم
از جنس تکاپوی
مصنوعیه فواره
بر حاشیه تکرار
امروز چه دلتنگم
مبهوت و کبود و گس
بر حضور مجروحم
چه فاخته چه کرکس
چه سرخ خیابان و
چه قهوه ایه کوچه
شکل سایه ی ابرم
بودنی سیاه و بس
اگه خدا میگفت میتونی یه شکل هر چی خواستی به این دنیا بیای چی میگفتی؟
من میگفتم ...همین آدم....همین دیوانه ....و همین درگیر و مبهوت ..............
میدونی چرا؟
نمیدونم..............
این روزها نمیدونم ها زیاد شدن.........قد آغوش شب...........قد من......قد تو........
قد خدا..............قد همه شبهای بی خوابی...............
امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من
گم ترانه کم رنگم

