خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۰۳
امروز آغازی بود بر زندگی سگی!!!

امروز آغازی بود برای دور شدن از اهداف همیشگیم و دور شدن از دیوانگی

امروز آغازی بود برای تن در دادن به قفس...........

امروز ................؟؟؟؟

به امروز که فکر میکنم میبینم گمشده زیاد دارم....خیلی از چیزها و

افرادی که باید داشته باشم رو ندارم.....و امروز بلند داد میزنم:

مجبورم

از اجبار همیشه بدم میاد ولی یه وقتهایی میرسه که زندگی ۱ راه میذاره

جلوی پات......و میگه همینه که هست.............

و دیوانه هم به اجبار افتاد تو یک مسیری که دلش نمیخواست....

اسم دل رو نیار که این روزها دلی نمونده....نمیدونم دلم کجاست و درمونش

چیه....بیچاره دلم چی میکشه...به هر چی میخواد نرسیده......و الان هم

تو قفس داره میپوسه.......

پرنده های قفسی

عادت دارن به بی کسی

عمرشونو بی هم نفس

کز میکنن کنج قفس

طعم نرسیدن به چیزی که میخوای خیلی تلخه....یه جور مزه و طعمی که

هیچوقت یادت نمیره........

هیچوقت........

امروز آغازی بود بر زندگی سگی!!!

شاید بشه از طریق زندگی سگی به کلید رسید و رفت مرحله بعد....ولی

یه دلشوره و یه چرا دارم.........

اگه تا آخرش سگی باشه چی میشه؟؟؟

مشکل اساسی دیوانه اینه که هیچکس نمیفهمتش....هیچکس نمیفهمه..

حتی تو........

اسیر قفس شدن سخته حتی به هر قیمتی.............

یه وقتهایی فکر میکنم خیلی بی عرضه ام.....

زندگی سگی مبارک!!!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم