همیشه عاشق تهران بودم...حتی با دود غلیظ و ترافیک اعصاب خورد کن
هر وقت هم از دل این شهر زدم بیرون بعد از ۱ روز دلم برای تهران و زنده
بودنش و شلوعیش تنگ میشده
این روزها تهران دلش گرفته و پر از آلودگی و گرد و غباره...دعا کنیم خوب
بشه.....
دل من هم این روزها گرفته....ولی از دست خودم گرفته......شاید یه بادی
بیاد و دل من هم از گرد و غبارش کم بشه
این شبها با شبهای قبلم خیلی فرق داره...حس میکنم شب اون آرامش
همیشگیشو از دست داده و یه کم بدجنس شده....سکوتش دیگه شنیدنی
نیست و سیاهیش دیگه خالص نیست....دو رو شده......
یه زمانی یکی از بزرگترین نقاط قوتم حافظه خیلی خوبم بود....ولی این
از لحاظ حافظه تعطیل شدم ...مسائل خیلی سخت به یادم میاد و بلافاصله
یه مساله رو فراموش میکنم.....خنگ شدم
یه خستگی عجیب دارم....یه جور خاصی خستم و بی حوصله و بی
احساس....یه جوری خسته شدم که استراحت هم نمیوتنه خستگیمو در
کنه......همه چیز ریخته به هم.........
با خیالت عمری
روز و شب درگیرم
توی رویام هر شب
دستتو میگیرم
بی تو خیلی تنهام
چقدر از من دوری
رفتی و با گریه
گفتی که مجبوری

