خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۱۸

همیشه عاشق تهران بودم...حتی با دود غلیظ و ترافیک اعصاب خورد کن

هر وقت هم از دل این شهر زدم بیرون بعد از ۱ روز دلم برای تهران و زنده

بودنش و شلوعیش تنگ میشده

این روزها تهران دلش گرفته و پر از آلودگی و گرد و غباره...دعا کنیم خوب

بشه.....

دل من هم این روزها گرفته....ولی از دست خودم گرفته......شاید یه بادی

بیاد و دل من هم از گرد و غبارش کم بشه

این شبها با شبهای قبلم خیلی فرق داره...حس میکنم شب اون آرامش

همیشگیشو از دست داده و یه کم بدجنس شده....سکوتش دیگه شنیدنی

نیست و سیاهیش دیگه خالص نیست....دو رو شده......

یه زمانی یکی از بزرگترین نقاط قوتم حافظه خیلی خوبم بود....ولی این

از لحاظ حافظه تعطیل شدم ...مسائل خیلی سخت به یادم میاد و بلافاصله

یه مساله رو فراموش میکنم.....خنگ شدم

یه خستگی عجیب دارم....یه جور خاصی خستم و بی حوصله و بی

احساس....یه جوری خسته شدم که استراحت هم نمیوتنه خستگیمو در

کنه......همه چیز ریخته به هم.........

با خیالت عمری

روز و شب درگیرم

توی رویام هر شب

دستتو میگیرم

بی تو خیلی تنهام

چقدر از من دوری

رفتی و با گریه

گفتی که مجبوری

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم