تنهایی تمومه وجودمه
منو تنها بذارین
این همه ی دار و ندارمه
منو تنها بذارین
مسافر باز هم نگاهی به آسمون انداخت...از ساکت بودن و تنها بودن آسمون تعجب
میکرد...ولی باز هم به آسمون نگاه میکرد تا شاید سکوت شکسته بشه...شاید
تغییری بوجود بیاد...خواستش منطقی نبود ولی باز هم به آسمون نگاه میکرد..
آسمون برای مسافر خیلی آشنا بود...خیلی از احساساتش رو تو آسمون میدید
خیلی از عناصر آسمون رو میشناخت و حس قلبی عجیبی بهشون داشت...
آسمون با مسافر غریب نبود.....
مسافر باز هم نگاهی به آسمون انداخت....
خیلی وقتها خیلی از آدما از جمله خودم تو وضعیتی گیر میکنیم بین یه دوراهی یا
حتی چند راهی ...کلی ناله و شکایت میکنیم که ای بابا انتخاب بین این دو یا چند
راهی سخته و امونمون بریده....ولی حالت بدتر هم هست...میدونی چیه؟
حالت بدتر اینه که تو یه راهی گیر کنی بله.....یه راه فقط واست باشه و حتی قدرتچ
انتخاب نداشته باشی چون فقط ۱ راه موجوده....و از همه بدتر اینه که این ۱ راه مثل
باتلاق باشه..یعنی هر چی دست و پا بزنی بیشتر فرو بری و اگه دست و پا هم نزنی
باز هم بیشتر فرو میری.............
غم مقدس این روزها بیداد میکنه و کلی از فضای ذهن رو اشغال کرده...گفته بودم
غم مقدس هیچوقت از یاد نمیره و همیشه هست.....تو میدونی من چی میگم؟؟
شاید تو هم این روزها نفهمی منظور من چیه و چی میگم....شاید......
گیر کردن توی دوراهی یا چند راهی سخته ولی گیر کردن فقط تو ۱ راه از همه
سختتره...چون نشون میده انقدر بی عرضه بودی که فقط تونستی ۱ راه واسه خودت
داشته باشی و اونم از سر اجبار..............وقتی عرضه نداشته باشی اجبار پیداش
میشه.....این اعتقاد یک دیوانست......
مسافر نگاهی به آسمون کرد.....آهی کشید......آسمون باز هم تغییری نکرده بود
آسمون با زبون خودش به مسافر میگفت به راهش ادامه بده
مسافر باز هم نگاهی به اسمون کرد و به سفرش ادامه داد...نمیدونست چقدر دیگه
باید راه بره....کسی نبود بهش بگه آخر خط کجاست....کسی نبود حتی بهش بگه
هدف چیه.....مسافر نگاهی به آسمون انداخت..بلافاصله نگاهی به جاده روبرو
انداخت که به نظر بی انتها میومد.....مسافر به راهش ادامه داد....مسافر سفر میکرد
مسافر سالها بود که داشت سفر میکرد و در هر لحظه ی سفر سوالی بی جواب
براش پیش میومد....مسافر از مرور اون همه سوال سرگیجه میگرفت ولی باز هم
به راهش ادامه میداد....................
مسافر سفر میکرد تا.........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مسافر خیلی وقت بود نمیخندید....مسافر خیلی وقت بود نمیخوند....مسافر فقط به
اسمون نگاه میکرد و زمزمه میکرد.......
پ.ن:خدایا منو ببخش...میدونم خیلی قول دادم ولی درک کن و ببخش...مثل همیشه
پ.ن ۲:میدونی یکی از بدترین حس ها چیه؟؟؟اینکه یکی نصیحتم کنه....تا حالا
نشده کسی نصیحتم کنه و به نصیحتش حتی گوش کنم چه برسه به اینکه عمل کنم
از نصیحت شدن یا نصیحت کردن م ت ن ف ر م = متنفرم

