خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۳۱
نبودم

چون نمیتونستم باشم....چون نمیتونستم چون نمیخواستم...چون.......

 

بچه که بودم بابام  میگفت یاد بگیر ۲ تا کلمه رو از دایره لغاتت حذف کنی:

نمیتونم

نمیخوام

ولی الان میگم نمیتونم بنویسم.......چون نمیتونم فکر کنم...یا شاید نمیخوام....

نمیخوام یا نمیتونم چون حس میکنم به خودم بدهکارم...چون حس میکنم دارم به

خودم بد میکنم....چون دارم تمام احساسات و غرایز رو میکشم.....چون دارم از

تمام چراها فرار میکنم...چون دیگه فکر نمیکنم.....

فرار؟؟؟.؟؟؟

دیوانه و فرار؟

تو که همیشه همه رو به مبارزه تشویق میکردی الان فرار میکنی؟

متاسفانه آره....دارم فرار میکنم...از خودم...از تو ...از غم مقدس....از چراها ........

از تضادها....از دیوانگی........از بودنم

 

زندگی سگی امونتو میبره و فقط یه راه برات میمونه

نمیتونم یا نمیخوام الان زیاد با هم فرقی ندارن مهم ن اولشه....مهم اینه که دور شدم

از چی؟

نمیدونم (چقدر از این کلمه متنفرم)

مهم اینه که دارم فاصله میگیرم از خودم و بودنم....مهم اینه که من و من برتر و او

و حتی تو و حتی غم مقدس در یک کلمه خلاصه شدن:

باتلاق

یا

یه راهی

مهم اینه که........ولش کن زیادی آیه یاس خوندم........یه کم میخوام باهات حرف بزنم

با تو.....تو که همیشه هستی ....خیلی وقته کتاب نخوندم...خیلی وقته فیلم ندیدم

و بدتر اینکه خیلی وقته از ته دل نخندیدم.....خیلی وقته راست نگفتم.....خیلی وقته

دیوانه نیستم.....خیلی وقته نیستم...خیلی وقته نیستی........به نظرت چی میشه؟

 

مسافر نگاهی به آسمون انداخت...مثل همیشه...مسافر آبی نوشید دایره ی

نگاهشو وسع تر کرد و راه روبرو رو نگاه کرد....مسافر خسته بود.....خیلی وقت بود

روح مسافر به قفس عادت کرده بود.......بر عکس همیشه

توی این راه جدید اتفاقات جدیدی برای مسافر اتفاق افتاده بود....اتفاقاتی که تا حالا

تجربه نکرده بود...مسافر باز هم آسمون رو نگاه کرد....آسمون مثل همیشه بود...

هیچ تغییری رخ نداده بود...مسافر خسته بود دراز کشید..دستشو گذاشت زیر سرش

...سفر کرد به عالم رویا و خوابید.................................مسافر با صدای پرید....

صبح بود وقت سفر به عالم واقعیت...مسافر اول خندید ولی خیلی زود مثل همیشه

اخم کرد کوله بارشو برداشت و باز هم آسمون رو نگاه کرد و به راه افتاد....مسافر

تو عالم واقعی باز هم تنها بود.....تنهای تنها......چه تلخ بود عالم واقعیت برای مسافر

مسافر زیر لب زمزمه میکرد:

کوله بار آرزوهات روی دوشت

تا کجاها رفتی با پای پیاده

رفتی و به هر چی خواستی نرسیدی

متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادی از سادگی دادی

زندگیتو پای دلداگی دادی

هر جا که دیدی چراغی پر فروغه

تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه

مسافر باز هم سفر میکرد....تا ...............................

پ.ن:تو این چند وقت فقط ۱ بیت شعر به ذهنم اومد....همین...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم