تب دارم....واسه همین احتمال هذیون گفتنم بالا میره.......
یه وقتهایی هذیون گفتن خیلی حال میده دقیقا مثل کوچه علی چپ...کوچه علی
چپ اکثر اوقات خیلی حال میده هر چند بعدش که در میای از کوچه میبینی چه
غلطی کردی و کاش خودتو نمیزدی به اون کوچه...ولی میدونی بدی قضیه کجاست؟
اینکه راه رو اشتباه بری و هر چی بگردی نتونی کوچه علی چپ رو پیدا کنی....
اینجاست که نه راه پیش داری و نه راه پس.......
روزگار هم همینطوره..یه دفعه تب میکنه و هذیون میگه و اونجاست که اگه راه کوچه
علی چپ رو گم کنی باید تن بدی به این هذیونها و بدبختی اینه که معلوم نیست کی
تب این روزگار میاد پایین تا دیگه هذیون نگه.....انقدر جلوی کولر نشستم تا تب کردم
و دارم هذیون میگم
یه منظره تقریبا نارنجی با انواع آبی مختلف تو آسمون که ترکیب شده با قرمز.....
یه غروب قشنگ...صدای امواج دریا....وای چه لذتی داره گوش دادن به صدای آب دریا
چشا رو میبندی و گوش میکنی....باد هم که داره نازت میکنه...یه لیوان چایی داغ..
با قند میزنی تو رگ و باز هم به صدای دریا گوش میدی...آروم و عمیق.....آبیه آبی
بدون هیچ چاشنی خاصی...در عین سادگی و سکوت پر حرف و پر ماجراست....
این حال و هوا رو داشته باشی و یه آتیش مشتی هم روشن کنی و اینبار خیره
بشی به شعله های آتیش و پرواز کنی تو خیالت.......صدای دریا و شعله های آتیش
....میدونی هر دوشون با تمام زیبایی و آرامش و لذت بی رحم هستن...به این فکر
کن که وسط اون دریا گیر کنی و غرق بشی یا تو آتیش بسوزی.....چطور میشه
در کنار این همه آرامش و لذت یه دفعه بی رحم شد و خانمان سوز؟؟؟؟
عجب تضادی
یه وقتهایی هذیون گفتن خیلی حال میده دقیقا مثل کوچه علی چپ...ولی وای به
روزی که عادت کنی به کوچه علی چپ و یع دفعه آدرسشو گم کنی..میدونی باید
چیکار کنی؟؟؟
انقدر بگردی تا پیداش کنی........
نگاه خسته ی مسافر باز هم به آسمون بود...ته نگاه مسافر جرقه ی امیدی بود که
یه روز کم میشد و یه روز دیگه پر رنگ...ولی مسافر با امید زنده بود.......

