تاريخ : جمعه ۱۳۸۸/۰۷/۲۴
نمیشه
بابا نمیتونه....
این دل لامصب نمیتونه مثل آدم زندگی کنه و انقدر نگیره و وا نشه
پدرم رو در آورده تا میام نفس بکشم و زندگی کنم یه دفعه میگیره و بیچارم
میکنه
دلم گرفته....باز هم نمیدونم چرا......با این که این روزها همه چیز خوبه ولی
دلم گرفته......
دوباره دلم گرفته
دوباره ازم تو دوری
با دل و جون تو رو میخوام
ولی تو بت غروری
دوباره دلم گرفته
دوباره تنهام گذاشتی
تو چه آسون دل بریدی
رفتی و از من گذشتی
دوباره دلم گرفته...............مثل یه غروب پاییز........مثل نگ و بوی بارون
ارسال توسط رابین

