خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۸/۰۷/۲۴
نمیشه

بابا نمیتونه....

این دل لامصب نمیتونه مثل آدم زندگی کنه و انقدر نگیره و وا نشه

پدرم رو در آورده تا میام نفس بکشم و زندگی کنم یه دفعه میگیره و بیچارم

میکنه

دلم گرفته....باز هم نمیدونم چرا......با این که این روزها همه چیز خوبه ولی

دلم گرفته......

دوباره دلم گرفته

دوباره ازم تو دوری

با دل و جون تو رو میخوام

ولی تو بت غروری

دوباره دلم گرفته

دوباره تنهام گذاشتی

تو چه آسون دل بریدی

رفتی و از من گذشتی

دوباره دلم گرفته...............مثل یه غروب پاییز........مثل نگ و بوی بارون

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم