خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۸
یه وقتهایی از دست خدا شاکی میشم ولی خیلی زود ناراحتیم فروکش

میکنه.....زیاد نمیتونم باهاش قهر کنم...یادم نمیاد بیشتر از ۲ ساعت باهاش

قهر کرده باشم...البته ۲ بار بد فرم سرش داد زدم که بعدش خودم ناراحت

شدم چرا باهاش بد رفتار کردم ولی منو بخشید و رابطم باهاش عادی شد

میگن خدا هر کس رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر رو کاراش حساس

میشه و اگر کوچکترین اشتباهی بکنه سریع باید سزاشو ببینه تا راحت

بتونه بره بهشت پیش خدا..........بدون معطلی

همیشه وقتی با خدا گپ میزنم آخرش میگم:هر چی ته دلمه همون رو

انجام بده........

یه سوال :خدا هیتلر رو هم دوست داشت؟؟؟؟

نکته:نمیدونم قیافم خیلی شبیه روانشناسا شده؟؟؟تازگیا از دوستام هر

کی مشکل داره میاد به من میگه و راه حل میخواد...مثل امروز که این

پسره اومد نیم ساعت مشکلات زندگیشو بدون مقدمه گفت و منتظر بود

راهنماییش کنم........جالبه....ولی انصافا همیشه از کمک فکری دادن به

دیگران خوشم میومده....

نکته ۲:این وضعیتی که الان توش هستم مثل آویزون بودن بین زمین و

هواست......نمیدونم دقیقا چی میشه و چی قراره بشه حتی نسبت به

اون ۵۰٪ که مربوط به منه.....چقدر این روزها لحظات کند میرن جلو......



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم