خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۰۵
این روزها گیر دادم به آهنگهای سنتی

یا سنتی میخونم و گوش همه رو مورد عنایت قرار میدم!!!یا سنتی گوش میدم و

باهاش میخونم....در هر صورت میخونم...اوایل خواهرم شاکی میشد ولی الان

بیشتر میخنده!!!!

تتو خودمم

چرا؟

میپرسی چرا؟....از دست خلقت خدا....از دست حرص مردم...از دست بت شدن

پول...شخصیت و شعور و اخلاق و خلاصه همه چیز رو یه کفه ترازو و پول روی

کفه ی دیگه ی ترازو......بازم میگی چرا؟

خیلی راحت همه چیز رنگش عوض میشه...به راحتی آب خوردن...و راحت تر از

اون چیزی که فکرشو بکنی

صدای منو میشنوی؟؟؟

زندگی در جریانه و اگه خیال خودکشی نداشته باشی مجبوری که زندگی کنی

پس لامصب حالا که قصد خودکشی نداری حداقل درست زندگی کن و حال کن

نمیشه؟

میشه...خوبم میشه

میدونی میخوام یه اعتراف کنم.....یه اعتراف قشنگ و شاید تلخ:

خیلی بچم....خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنم

برای امشب بسه.........نمیدونم چرا این اعترافه انقدر حال میده.....

یه اعتراف دیگه:

هر روز واقعا بیشتر به این نتیجه میرسم که دیوانه هستم کسی نیست که بتونه

درکم کنه...اینو جدی میگم....حتی شما دوست عزیز!!!!!

شب خوش



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم