امروز من
۹ صبح
با داد پدر مبنی بر اینکه مگه قرار نیست بری سر کار؟ از خواب ناز و گرم میپرم
پدر باز هم با صدایی بلندتر سوالش را تکرار میکنه و میگم نه....میگه سوییچ
کجاست؟؟؟با چشمانی پر از خواب پا میشم و بعد از کلی گشتن سوییچ رو میدم
و میرم به ادامه خواب
۱۰:۳۰ صبح
بالاخره دل از تخت میکنم و بیدار میشم بعد از رفتن به دستشویی و شستن
صورت میام پای کامی و میرم به دنیای مجازی و بعد از چرخی در دنیای مجازی
میرم برای خوردن صبحونه
۱۱:۳۰ صبح
با اینکه صبحونه خوردم ولی دارم از گشنگی میمیرم..هر چی داد میزنم خواهرم
بیدار نمیشه بیاد یه لیوان شیر درست کنه بده بخورم
۱۲ ظهر
بالاخره خواهر لطف میکنه و یه شیر نسکافه میده من بخورم خدا رو شکر دیگه امروز
مادر میاد و راحت میشم
۱۳
میرم برای پرداخت پول موبایل تا بعد از ۱ ماه مجددا خطم راه بیفته
۱۴:۱۵
بدون خوردن ناهار!!!همراه با پدر و خواهر عازم فرودگاه میشیم برای تشریف فرمایی
مادر
۱۵:۱۵
به فرودگاه میرسیم متاسفانه ۱ ساعت تاخیر در نشستن هواپیمای مادر رخ داده
کلی نگران میشیم نکنه اتفاقی بیفته
۱۶:۲۰
بالاخره روی گل مادر رو بعد از ۱ ماه دیدیم...خیلی دلم تنگ شده بود...وقتی دیدمش
کلی بغلم کرد...واقعا هیچ چیز و هیچ کس در کل دنیا حتی ۱ لحظه نمیتونه جای
مادر رو پر کنه
۱۶:۳۵
سوار ماشین میشیم در حالیکه بارون میاد به سمت خانه
۱۷:
ترافیک سنگین تو خیابونا حاکمه....فکر کنم تا ۸ شب هم نرسیم
۱۹:۴۵
بالاخره بعد از کلی مشقت و ترافیک و بیچارگی میرسیم خونه...مادر یه باز دیگه تو
خونه هم بغلم میکنه
۲۰:۳۰
آغاز به کار باز کردن چمدانها و بالطبع اهدای سوغاتیها از طرف مادر
۲۱:
ناهار و شام رو یکی میکنیم و غذا میخوریم
۲۱:۳۰
پای تعریفهای مادر میشینیم و هی حرف میزنه!!!!
۲۴:
آماده برای آپ کردن و خوابیدن
نکته:روز خوبی بود مادر اومد و زندگی دوباره جون گرفت
نکته ۲:
با این که سعی میکنم گرفتار روزمرگی و تکرار نشم ولی حس میکنم دارم تو باتلاق
روزمرگی فرو میرم...باید بجنبم و خودم رو نجات بدم
نکته ۳:امروز اصلا سر کار نرفتم!!!!!عوضش فردا باید تلافی کنم

