خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۸/۰۷

امروز من

۹ صبح

با داد پدر مبنی بر اینکه مگه قرار نیست بری سر کار؟ از خواب ناز و گرم میپرم

پدر باز هم با صدایی بلندتر سوالش را تکرار میکنه و میگم نه....میگه سوییچ

کجاست؟؟؟با چشمانی پر از خواب پا میشم و بعد از کلی گشتن سوییچ رو میدم

و میرم به ادامه خواب

۱۰:۳۰ صبح

بالاخره دل از تخت میکنم و بیدار میشم بعد از رفتن به دستشویی و شستن

صورت میام پای کامی و میرم به دنیای مجازی و بعد از چرخی در دنیای مجازی

میرم برای خوردن صبحونه

۱۱:۳۰ صبح

با اینکه صبحونه خوردم ولی دارم از گشنگی میمیرم..هر چی داد میزنم خواهرم

بیدار نمیشه بیاد یه لیوان شیر درست کنه بده بخورم

۱۲ ظهر

بالاخره خواهر لطف میکنه و یه شیر نسکافه میده من بخورم خدا رو شکر دیگه امروز

مادر میاد و راحت میشم

۱۳

 میرم برای پرداخت پول موبایل تا بعد از ۱ ماه مجددا خطم راه بیفته

۱۴:۱۵

بدون خوردن ناهار!!!همراه با پدر و خواهر عازم فرودگاه میشیم برای تشریف فرمایی

مادر

۱۵:۱۵

به فرودگاه میرسیم متاسفانه ۱ ساعت تاخیر در نشستن هواپیمای مادر رخ داده

کلی نگران میشیم نکنه اتفاقی بیفته

۱۶:۲۰

بالاخره روی گل مادر رو بعد از ۱ ماه دیدیم...خیلی دلم تنگ شده بود...وقتی دیدمش

کلی بغلم کرد...واقعا هیچ چیز و هیچ کس در کل دنیا حتی ۱ لحظه نمیتونه جای

مادر رو پر کنه

۱۶:۳۵

سوار ماشین میشیم در حالیکه بارون میاد به سمت خانه

۱۷:

ترافیک سنگین تو خیابونا حاکمه....فکر کنم تا ۸ شب هم نرسیم

۱۹:۴۵

بالاخره بعد از کلی مشقت و ترافیک و بیچارگی میرسیم خونه...مادر یه باز دیگه تو

خونه هم بغلم میکنه

۲۰:۳۰

آغاز به کار باز کردن چمدانها و بالطبع اهدای سوغاتیها از طرف مادر

۲۱:

ناهار و شام رو یکی میکنیم و غذا میخوریم

۲۱:۳۰

پای تعریفهای مادر میشینیم و هی حرف میزنه!!!!

۲۴:

آماده برای آپ کردن و خوابیدن

نکته:روز خوبی بود مادر اومد و زندگی دوباره جون گرفت

نکته ۲:

با این که سعی میکنم گرفتار روزمرگی و تکرار نشم ولی حس میکنم دارم تو باتلاق

روزمرگی فرو میرم...باید بجنبم و خودم رو نجات بدم

نکته ۳:امروز اصلا سر کار نرفتم!!!!!عوضش فردا باید تلافی کنم



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم