یه حس عجییب میاد سراغم توی جمعه ها مخصوصا دم غروب.....
انگار همه ی غمها و بدبختیای دنیا رو یه جا جمع میکنن تو دلم.....انگار هیچ حس
خوبی توی دنیا وجود نداره....انگار چیزی به اسم لذت وجود نداره...
غروب جمعه یه حسه عجیبه...مثل دوری از دنیا...مثل کنار گذاشتن همه چیز
مثل حس تلخ تنهایی............
غروبای جمعه واقعا غم انگیزه....اصلا انگار آسمون هم رنگش فرق میکنه...مخصوصا
اگه غروبای جمعه باشه و فصل پاییز......یه هماهنگی عجیب بین طبیعت برای
سوزوندن دل بوجود میاد و الحق و والانصاف خوب دلو میسوزونه
یه سوز سرد و یه سرمای عجیب و آزار دهنده توی غروبای جمعه تو بدنم نفوذ میکنه
و یارای مقاومت نیست...فقط باید منتظر موند تا تموم بشه.......
از حس های سرد بدم میاد...غروبای جمعه هم واقعا حس سردیه......
از دوران مدرسه همیشه واسه این از جمعه بدم میومد که فرداش باید میرفتم مدرسه
و الان هم غروبای جمعه حالمو بد میکنه و همه ی بدبختیای دنیا رو تزریق میکنه
تو دلم

