.
توی جاده های برفی همیشه ردپاها میمونن....هر وقت از یه جاده برفی رد میشم
-مثل عادت بچگی - همه ی ردپاها رو نگاه میکنم و صاحب ردپا رو مجسم میکنم
بچه که بودم همیشه با دیدن ردپاهای بزرگ عشق میکردم و دعا میکردم منم زودتر
بزرگ بشم تا ردپام بزرگتر بشه...بچه که بودم تقلب میکردم و دو بار ردپا میذاشتم
پشت سر هم تا هر کی میبینه فکر کنه یه آدم بزرگ از این جا رد شده!!!!
هنوزم با دیدن ردپاها صاحب ردپا رو مجسم میکنم...و جالبه الان سعی میکنم ردپام
کوچیکتر به نظر بیاد تا کسی که ردپامو میبینه فکر نکنه خیلی بزرگم.......
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
ردپاهایی که رو سیمان میمونه اکثرا موندگاره و پاک نمیشه...ولی ردپاهایی که رو
برف میمونه خیلی زود پاک میشه و هیچ اثری ازش نمیمونه...یا با آب شدن برفا
پاک میشه یا با بارش مجدد برف یا با ردپاهای دیگه............
دوراهی ها زندگی همیشه هستن.....یه وقتهایی تبدیل میشن به یه راه و یه
وقتهایی تبدیل میشن به چند راه ولی غالبا دوراهند....دو راه متفاوت و غ ق پ
=غیر قابل پیش بینی
از راههای غ ق پ خیلی خوشم میاد...کلا از آدمای غ ق پ هم خوشم میاد
چرا؟
چون همیشه جذابیت دارن و هیچوقت تکراری نمیشن......
گردنم خیلی درد میکنه....شب بد خوابیدم...ایراد از بالیشتمه
در راههای غ ق پ همیشه میتونی منتظر یه اتفاق باشی...یه حادثه یا یه معجزه
باید اهل ریسک باشی تا بتونی تو همچین راههایی قدم بذاری...باید هم جنبه
معجزه رو داشته باشی هم حادثه...با معجزه جوگیر نشی و با حادثه کم نیاری
با معجزه پیشرفت کنی و از حادثه درس بگیری
اگه.....اگه....اگه دلت قد دریا باشه....اگه ...اگه.....اگه...تو دریای زندگی اهل پارو
زدن نباشی و دل بدی به دریا...هم جنبه ی معجزه رو خواهی داشت و هم طاقت
حادثه رو:
به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی
چه دوره ساحلش
از دور پیدا نیست
یه عمری راه و
در قدرت ما نیست
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هر جا دلش خواست
به هر برد بدون ساحل همون جاست
توی هر ردپایی میشه نکته ای رو فهمید....توی هر راهی میشه انتظار معجزه ای رو
داشت...ولی نکته ی اصلی اینجاست که اگه در انتظار معجزه به حادثه خوردی و
در انتظار درک ردپا به پوچی رسیدی خودتو نبازی و بری جلو....انقدر بری تا معجزه
برات رخ بده......فقط یه نکته:
اگه از ته دل و با تموم وجود به معجزه اعتقاد داشته باشی برات رخ میده..حتی اگه
۱٪ شک داشته باشی از معجزه خبری نیست....باور یقین میخواد معجزه
۵ بار معجزه رو دیدم و منتظر بار ششم هستم
ای معجزه ی خاموش
یک حادثه روشن شو
یه لحظه فقط یه آه
همرنگ شکفتن شو
مسافر آهی کشید.....خسته بود و بی رمق...به دنبال ردپایی از عشق و
معجزه میگشت مسافر باز هم به آسمان نگاه کرد...آبی بود گرچه برف
میبارید...مسافر به روبرو نگاه کرد....راهی خطرناک و غ ق پ یا راهی صاف و بدون
تلاطم و طولانی؟
مسافر انتخاب کرد......راه افتاد
تو کدوم راه رو انتخاب میکنی؟

