بین خوشحالی و غم و دلواپسی و غ ق پ=غیر قابل پیش بینی بودن گیر کردم
امشب گیجم.....
گیج مثل اینکه سیگار نکشی ولی بین یه مشت سیگاری باشی و اونا هی سیگار
بکشن و تو دودشو بریزی تو ریت و در نهایت بر اثر سرطان ریه بمیری....آش نخورده و
دهن سوخته؟؟؟؟بله جانم.....آخه من که سیگار نمیکشیدم پس چطور تو ریم پر
از دوده؟؟؟؟؟ ...واسه اینکه پیش سیگاریا بودی.......
گیج مثل عقربه های اعصاب خورد کن ساعت بین 9 تا 10 شب....لامصب نمیگذره
ولی از 10 تا 12 صبح مثل باد میگذره.......
گیج مثل گیر کردن در یه دوراهی...مثل زنده شدن همه خاطرات و روزهای قشنگ
گذشته و یه آه و یه داغ و یه حسرت و دیوانگی....مثل آهنگها و مکانهای پر خاطره
که پر از روحند....
یه وقتهایی باورم نمیشه مثلا من 4 سال پیش از یه خیابون با یه ظاهر دیگه و یه
آدم دیگه رد شدم و کلی خندیدم و لذت بردم ولی الان فقط برای انجام یه کار
ضروری دارم ازش رد میشم......یه وقتهایی باورم نمیشه یه وقتهایی برای رسیدن
به محل کار باید یه مسیر مشخص رو هر روز رد میشدم ولی الان فقط یه وقتهایی
از اونجا رد میشم........
گیجم......وقتی اینجوری شدیدا گیجم نتیجش کاملا مشخصه...کاملا میدونم قراره
برسم به چی و چه حسی....وقتی اینجوری گیجم حتی مستی هم فکر و خیال
رو ازم دور نمیکنه ...وقتی اینجوری گیجم میدونم چی مقصره میدونم معنیش
چیه...میدونی معنیش چیه؟؟؟؟؟؟ بهت میگم معنیش فقط دو کلمست....
یه عبارت دو کلمه ای که رو روان حرکت میکنه و تو مغز رژه میره و دیوانگی رو
تشدید میکنه...یه عبارت دو کلمه ای که تشویش رو بهت هدیه میکنه و تپش قلب
رو بیشتر میکنه.....لعنتی..نفهمیدی؟؟؟؟؟
غم مقدس
با تموم وجود میشه حسش کرد...وقتی میگم با تموم وجود یعنی با تک تک سلولات
و ذره ذره وجودت و تمام فسفرای مغزت....
لعنتی........
اینطوریه غم مقدس فراموش شدنی نیست.....بیچارت میکنه.....هر چی میخوای
اسمشو بذار..حماقت..دیوانگی...خیانت...خود درگیری...سرگیجه...هر چی دوست
داری ولی اول و آخرش یه چیزه:
غم مقدس
بازم پیداش شد...باز هم در اوج ....باز هم وقتی که اصلا فکر میکنی نیست....
باز هم یه سری تصویر مبهم و گنگ که میشه برفکی....باز هم چمچاره...باز هم
نمیدونی باید چی کار کنی...باز هم سرگیجه و گیجی و باز هم میگی:
لعنتی..........
نوشتن و فکر کردن و راه رفتن و دست دادن و دیدن و شنیدن میشه دیوانگی از
نوع وخیم....باز هم دیوانه ای و باز هم پشت پرده مشخصه چیه باز هم میدونی
یه حس عجیب داری...حسی غ ق ت (غی قابل توصیف)...باز هم میزنی به سیم
آخر...باز هم همه ی فکرها و خیالها و باز هم درنهایت:
غم مقدس............
مثل...خوره
مثل عذاب....مثل یه تصویر...مثل خیالو....مثل همه ی عمق شب...مثل دیوانگی
مثل یه خونه....مثل بی کسی...یه دفعه میاد...یه دفعه کاملا ناگهانی..همیشه
هست ولی یه دفعه میاد یه دفعه بر اثر چرخش دقیق ماه و ستارگان ظاهر میشه
میشه یه کسوف یا شاید خسوف فرقی نداره مثل هر چیزی که راحت تر بتونی
درکش کنی...ولی میاد یا امروز یا فردا یا یه وقتی در فرداها...میاد و ولت نمیکنه
ازش فرار نکن...لعنتی....خیلی تیزه ول کن نیست رو مخه دیوانت میکنه....ولت
نمیکنه.....ولش نمیکنی...در برابرش اراده نداری..خودت نیستی ..عقل نداری
فقط دل داری..تصور کن عقل نداری و فقط دل داری..دلت میاد وسط میشه فرمانروا
هر چی میگه باید گوش کنی حتی به قیمت یه عمر پشیمونی....باید گوش کنی
وقتی میگم باید یعنی باید....دل میره جلو تو رو هم با خودش میبره...بی اختیاری
در هر موقعیتی که باشی..هر جا که باشی با هر کی باشی...میاد...یه روزی
میاد و دلت رو گرو میگیره و باید باهاش بری....انقدر بری انقدر بیری تا دیوانه بشی.
انقدر بری که نه راه پیش داشته باشی و نه راه پس.....و.....و....و در نهایت یه دفعه
میره........لعنتی...یه دفعه وسط کار میره.......میره و باید منتظرش بمونی
یا امروز میاد یا فردا یا یه وقتی در فرداها ولی بازم میاد چون ....چون غمه مقدس
غم مقدس همیشه هست.....همیشه
همیشه تو وجودته و باز هم میاد...........
بی خیال گفتنی ها زیاده....حوصله برای خوندن کمه و دیوانگی محدود.....
یه چیزی رو مطمئنم.....با تموم وجود مطمئنم و یهش اعتقاد دارم....اگه حتی 2
ساعت تو لحظه زندگی کنی و با دلت بری جلو حتی اگه حماقت محض هم باشه
بهتر از اینه که یه عمر با عقلت زندگی کنی و این حس رو تجربه نکنی......
قویتر از همه ی حسها...پر رنگ تر از همه ی رنگها.....ماندگارترین خاطره....
و دردناک تر از همه ی دردهاست.....غم مقدس

