یه روزی توی این زندگی......ولش کن........نمیگم
-ای بابا ...بگو دیگه....
ول کن حسش نیست...افسرده میشی...
-نه...جون من بگو....بگو ناز نکن
خودت خواستی....بعدا شاکی نشیا
-نه...خیالت راحت بگو
یه روزی توی این زندگی...یه روزی توی این حضور اجباری از به دنیا اومدنت پشیمون
میشی....یه روزی انقدر نا امید و پشیمون میشی که حتی دوست نداری یک لحظه
دیگه هم تو این دنیا زندگی کنی...به این فکر میکنی که اصلا چرا به دنیا اومدی
چرا باید بیای اینجا و اینطوری بشه....یه روزی تو این زندگی از زندگی زده میشی.
یادت باشه هر آدمی یه ستاره داره....اگه یه شب ببینی ستارت دیگه تو آسمون
نیست..کارت تمومه...دیگه امیدی به زندگی نداری.....یادت باشه اگه ستارت دیگه
چشمک نزنه و بمیره تو هم میمیری...اگه جسمت نمیره....روحت میمیره
یادت باشه هر جای این دنیا باشی..در هر لحظه و هر جا باشی با هر کی باشی
اگه فقط و فقط یک لحظه شک کنی و ایمانت 100% نباشه و راهت رو با تموم
وجود فریاد نزنی ...حتی اگه تا آخرای راه هم رفته باشی و فقط 1 میلیمتر تا
پایان مونده باشه اگه فقط 1 لحظه شک کنی کارت تمومه...میام سراغت....
---زجر میکشید...نفس های آخرش بود مثل بیچاره ها فریاد میکشید و نمیفهمید
چشه...بالا سرش یکی بهش میگفت زنده میمونی...مبارزه کن...دستاشو میگرفت
و گرمش میکرد...آروم میشد...یه دفعه....یهو..در عرض یک لحظه اتفاق افتاد...
سیاهی و نابودی و تاریکی و مرگ..همه با هم اومدن...چون...چون یک لحظه
کوچیک تو چشمای دوستش خوند به چیزی که میگه باور نداره........وقت رفتن بود
وقت دل کندن...وقت دل بریدن.........
یادت باشه یه روزی تو این زندگی میرسه که دلت میخواد نباشی...اگه از اون لحظه
گذشتی میتونی بمونی اما اگه به اون لحظه ایمان بیاری رفتنی میشی..اگه
جسمت نره...روحت میره....از اون لحظه بپر.....اون لحظه رو حذف کن
---همیشه عادت داشت چشم میدوخت به آسمون....توی کل آسمون پهناور فقط
به یه ستاره زل میزد...یه ستاره واقعی...یه ستاره نورانی که چشمک میزد...
چند وقتی بود ستاره بی نور شده بود...کم کم داشت نورش خاموش میشد...
ایمان آورده بود ستاره کم کم میمیره...شیطان تو دلش فریاد میکشید و میخندید
داد میزد....ستاره مردنی بود...تا اینکه یه شب رسید....شب موعود رسید ...
شب ابلیس سیاه...شبی که فرشته ها عزا میگیرن و شیطان میخنده....
ستاره مرد....ستاره رفت همونطور که ایمان رفت و شک اومد و یقین رفت....
هیچوقت دیگه نمیتونست به آسمون نگاه کنه....جای خالی ستاره بدجوری تو
ذوق میزد....بدجوری تاوان گناهشو پس داده بود...از دست دادن ستاره و هجوم
خنده های شیطان.........

