خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۲
امشب از اون شبای دیوانه کنندست...

امشب از اون شباست که اساسی دیوانه ام....

امشب از اون شباست که نمیفهمم چه حسی دارم و چمه...یه دقیقه شاد و

بعدش غمگین ...مثل برف تو هوای آفتابی...

امشب از اون شباست که دیوانه وارم....امشب از اون شباست که دلم میخواست

جای آسمون بودم...میباریدم...میوزیدم...میدریدم و میدویدم......امشب از اون

شباست....

امشب از اون شباست که صدای قمیشی باید برسه به داد و بشه چاشنی و

موزیک متن شب...امشب از اون شباست که اگه بارون نباره نامردیه....

امشب از اون شباست که یاد پرنده مهاجر میفتم:

ای پرنده مهاجر

سفرت سلامت اما

به کجا میری عزیرم

قفسه تمومه دنیا


امشب حس میکنم تمام غمهای دنیا یه طرف جمع شدن و همه ی شادیهای دنیا

یه طرف و من دلم میخواد برم سمت غمها....این یعنی دیوانگی..........

امشب کلی کلمه و جمله و عبارت با سرعت نور به طرف مغز من هجوم میارن و

من نمیدونم کدومشون رو باید بفهمم و درک کنم و تا میام یکی رو بنویسم فکرم

منحرف میشه سمت قبلی و بعدی و در نتیجه هم فعلی رو از دست میدم هم

قبلی هم بعدی............

امشب از اون شباست که اگه بارون میومد مسلما میرفتم زیر بارون و با آواز بارون

میخوندم و خیس میشدم و بودنم رو حس میکردم...

امشب از اون شباست که غم میخوام....غم و حسرت و آه....غمی با زجر زیاد...

امشب از اون شباست که نمیفهمم من یعنی چی....میدونم تو یعنی چی........



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم