خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۶

یه روز سخت و یه خستگی با تموم وجود ناشی از کار زیاد.....

کار خوبه ولی نه اینکه زندگی کنی برای کار

یه عده کار میکنن تا عقده هاشونو بهش برسن

یه عده کار میکنن چون مجبورن

یه عده کار میکنن تا بیکار نمونن

یه عده واسه سرگرمی کار میکنن

و یه عده هم کار میکنن چون هیچ دلخوشی و تفریح دیگه ای ندارن..زندگیشون

میشه کار....

من کار میکنم چون هم کار لازمه هم تفریح هم عشق هم زندگی.......

خستم....هیچ چیزی بیشتر از یه دوش آب گرم بعد از خستگی زیاد نمیچسبه..

تا حالا شده انقدر دیوانه شده باشی که شوق ستاره بودن توی وجودت رخ بده؟؟

یه رخداد عجیب....شوق ستاره بودن...اینکه میلیونها سال نوری با زمین فاصله

داشته باشی و توی خلا و فضا جا خوش کنی و هیچ تکونی نخوری...فقط

ستاره باشی و بدرخشی.......دیوانه کنندست.....

همدم خدا بودم....یه مدتی همدم خدا بودم و زیاد باهاش حرف میزدم...حس

میکردم حرفامو نمیفهمه...نمیشنوه...ولی مگه میشه نشنوه؟؟؟؟

قبلا مینوشتم اگه شک داشته باشی حتی 1% کارت تمومه...و امروز قاطعانه

میگم اگه با همه ی وجودت و بدون ذره ای شک چیزی رو بخوای بهش میرسی..

کیهان و نیروهای کیهانی کمکت میکنن...ولی اگه یه ذره شک همراهت باشه

شیطان زهرشو میریزه و بعدش بلند بلند میخنده.....میخنده تا کر بشی و نتونی

فکر کنی و از اون جاست که دیگه باید به سازش برقصی......از اونجاست که

میشی دست آموز شیطان و از اونجاست که از خودت و نیروهای کیهانی فاصله

میگیری و دور میشی از خودت و خدا و راهت و قصه....از اونجاست که زندگی

میشیه شبیه جهنم......ولی اگه شک نکنی.......همه چیز حله.....کاش به اندازه

نوشتن این جملات شک نکردن و با تموم وجود باور داشتن آسون بود....کاش



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم