خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۲۳
یه حسی تو دلم میگه..تو نزدیکی به این خونه

یه حس عجیب ...یه حسی که اسم نداره و تازه داره تجربه میشه

ای بابا من فکر میکردم که همه ی حس ها تجربه کردم و چیز جدیدی نمونده تا

تجربه کنم...ولی بازم رو دست خوردم....میدونی چرا؟؟؟

چون هر چقدر حس های مختلف رو تجربه کنی باز هم یه عالمه حس تو دنیا هست

که تا حالا تجربه نکردی...مثل این حسی که الان من دارم...

انقدر همه چیز خوبه که دلم برای غم تنگ میشه...دلم برای دوراهی و چند راهی

های ذهن یک دیوانه تنگ میشه و یه دفعه نمیفهمم چی میشه....

بازگشت شیطان رو داشتم میدیدم..باز هم بدست خودم باز هم با کار خودم و

باز هم با فکر خودم و باز هم با خنده ی بلند

میدونی چند وقتی میشه حوصله نوشتن ندارم...میدونی چرا؟؟؟

از ذهن دیوانم خسته شدم..نمیخوام بهش اجازه بدم تا هر چی تو ذهنش میاد

رو تجزیه و تحلیل کنه...دلم میخواد یکم آزاد تر باشه و انقدر درگیر نشه...

اون همه درگیری و دوراهی و مسافر این روزها به خواب زمستونی رفتن و با اینکه

بهار اومده ولی هنوز بیدار نشدن...راحتترم؟؟؟؟نه دلم خیلی براشون تنگ میشه

برای شب زنده داریها و متنهای دیوانه ی دیوانه...برای اون روزهایی که در حسرت

پرواز میسوختم و الان تو آسمونم و از بالا میبینم که پرواز چه لذتی داره....

یاد اون توهمات میفتم...باورت نمیشه چند روز پیش دلم گریه میخواست ولی

دلیلی برای گریه نداشتم و نتوسنتم گریه کنم....جالبه در یک دوره ی یک ساله

زندگی چقدر احساسات آدمی عوض میشه و متغیره.....حس هایی که روزها

و شبهای پاییز ولم نمیکردن الان خبری ازشون نیست و حس هایی که حسرتشون

رو میخوردم الان هر لحظه پیشم هستن و شاید انقرد پیشم باشن تا تکراری بشن

و یه دفعه (مثل همیشه )دیوانه بشم و پا بذارم رو همشون و باز هم پاییز بشه

و حسرتشون رو بخورم و این دور باطل ادامه پیدا کنه تا ابد

ابد؟؟؟؟

لعنتی ...دیوانه

ابد میدونی یعنی چی؟؟؟

آره یه لحظه هایی رو اگه خدا بودم بهشون ابدیت میدادم و لذت میبردم....

ابدیت

امشب ته دلم داره میلرزه و نمیدونم چمه...نمیفهمم این حس چیه...امشب

کمی سرده و دلم میخواد تا صبح بیدار باشم و دیوانه باشم و بخونم و بشنوم

و بنویسم..ولی نمیشه چون حوصلش نیست..چون دیوانگی کم شده...

امشب ته دلم داره به یه سری لحظه خاص فکر میکنه و میلرزه...امشب ته دلم

ابدیت رو با تموم وجود واسه چند لحظه خاص میخواد...امشب دلم نمیدونه

X  بهتره  یا  Y امشب دیوانگی هم در اوجه هم در قعر....امشب خودم هستم و

برای یه لحظه ی دیگه خودم نیستم...امشب دلم میخواد شعر بگم ولی لحظه ای

دیگه از شعر متنفر میشم...امشب بی رمق تایپ میکنم و یه حسی تو دلم میگه..

تو نزدیکی به این خونه...امشب کاش میشد در قرون وسطی بودم...کاش میشد

تو اروپا بودم کاش میشد سال 2050 بودم...کاش میشد دیوانه تر بودم...کاش مست

بودم....کاش............امشب کاش تو کهکشان راه شیری بودم و از بالا تو خلا

ساکن بودم و تو اون سکوت و تاریکی تا ابد فکر میکردم و ابدیت رو میدیدم...

امشب نمیدونم چرا مزخرفات ذهن دیوانم این رنگی و این شکلی شده...

امشب من دیگه من نیستم ..امشب دارم میترکم از فکر و خیال :

با خیالت عمری

روز و شب درگیرم

توی رویام هر شب

دستتو میگیرم

بی تو خیلی تنهام

چقدر از من دوری

رفتی و با گریه

گفتی که مجبوری

امشب باز هم تو داری منو میخونی و میفهمی و خیلی جاها رو نمیفهمی..

امشب تو دیگه اون تو سابق نیستی ولی همیشه هستی چون تو غم مقدسی و

همیشه و تو همه حال خواهی بود



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم