خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۲۹
خب یه وقتهایی هم اینطوری میشه

بی خودی سردرد میگیری...یه دفعه نگاه میکنی به دفترچه خاطراتت و میبینی

کلی عادتات نسبت به پارسال و حتی سالهای قبل تفاوت کرده....حتی طرز حرف

زدنت...حتی تعریفت از کلمات و در کل زندگیت....

میری بیرون یه دفعه تو تاکسی یا فروشگاه یا خیابون یه بویی میشنوی و یاد کلی

آدم و خاطره و مکان میفتی...نشستی تو خونه یا تو تاکسی یا تو مهمونی و یه

آهنگ میشنوی و یاد کلی آدم و خاطره و مکان میفتی....

حافظم داره ضعیف میشه....

آخر گذشت آب از سر من

ببین چشم تر من

یکی از خصوصیاتی که دارم و شاید مزخرف باشه ولی خیلی دوسش دارم اینه

که نمیفهمم چمه...نه خودم میفهمم نه دیگری...واقعا خیلی وقتها نمیفهمم

چی شده و چم شده....چرا میخندم یا چرا غمگینم یا چرا بی تفاوتم

کلی حس جدید مونده تا تجربه کنم و باز هم نمیدونم چمه........

دلیل این همه بارون و حس بارون و یاد بارون و  غم بارون و نم بارون رو نمیدونم

چیه ولی میدونم بارون و همه ی حسهای مربوط به بارون با احساس ترین عناصر

طبیعت هستن....

یه سوال:

چند وقت یا چند روز یا چند ماه یا چند سال میتونی واسه چیزی یا کسی که

دوسش داری صبر کنی و بهش فکر کنی؟؟؟؟

چند وقت میتونی به عشقی که پیشت نیست وفادار باشی و بهش فکر کنی

و همچنان عاشقش باشی؟؟؟؟

کتاب عشق سالهای وبا شاهکار گابریل گارسیا مارکز رو خوندم و شخصیت مرد

عاشق قصه 53 سال عاشق یه نفر بود و بعد از 53 سال بهش رسید...برام

جالب بود....میشه یه همچین حسی رو این روزها هم پیدا کرد؟؟؟؟

مسافر از خواب روزانه بیدار شد..مسیر رو بعد از مدتها گمراهی پیدا کرده بود و

در عجب بود چرا میل به رفتن نداره؟؟؟مسافر اینهمه دنبال مسیر و هدف گشت تا

بالاخره موفق شد به پیدا مردن مسیر و الان ایستاده بود بر فراز جاده ای که

مسیرش رو نشون میداد و یه حسی نمیذاشت ادامه بده...مسافر دلتنگ روزهای

گمراهی و سرگردانی بود؟؟؟یا مسافر مشتاق ادامه راه؟؟؟

مسافر گیج بود



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم