شاید غ ق پ (غیر قابل پیش بینی ) ترین خلایق احساسات هستن
نه میشه راجع بهشون قضاوت کرد نه میشه راجع بهشون دقیق نوشت....
خیلی سخت میشه دو حس شبیه به هم باشن
احساسات روی همدیگه تاثیر میذارن و از طریق همین تاثیر میتونن روی آدم تاثیر
بذارن..تاثیری که هیچوقت فراموش نمیشه
بذار از اول بگم تا بفهمی:
فرض کن داری توی راهت راه میری و همه چیز نسبتا خوبه یه دفعه یه آهنگ
میشنوی و یه دفعه زیر رو میشی...برای گذشتت برای خیلی چیزایی که الان
نداری و برای عمر رفتت دلتنگ میشی...یه دلتنگی عمیق و واقعی
سراب رد پای تو
کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم
که پایان من اینجا شد
این آهنگ جدید داریوش دیوانم کرده..رو اعصابم داره رژه میره
بغض احساسات یه دفعه میترکه یا با یه بوی آشنا یا با یه آهنگ یا با یه شعر
یه دفعه دیوانه میشی و نمیفهمی و فقط و فقط و فقط حس میتونه برات بمونه و
تصمیم بگیره
امروز حس عجیبی داشتم...یه دلتنگی عمیق و واقعی و یه دلشوره قدیمی...
یادآوری غم مقدس برام جالب بود...یه حس تلخ ولی دوست داشتنی
یه غم عجیب و مقدس ولی لذتبخش.....
مگه غم هم میشه لذتبخش باشه؟
آره یه غم مقدس با همه ی دیوانگی ها و خاطره هاش میتونه تلخ باشه و لذتبخش
میتونه تکونت بده و به فکر بری و از زندگی بندازتت...میتونه دیوانت کنه
میتونه رو مغزت دیوانه وار رژه بره و تنت رو بلرزونه......میتونه وادارت کنه به همه
چیز بگی نه و بچسبی به غم مقدس......
میتونه اعصابت رو خورد کنه و از این اعصاب خورد شدن لذت ببری.....
بارها و بارها فکر کردن و دوش آب گرم گرفتن و به نتیجه نرسیدن و باز هم فکر
کردن و خوندن و دیدن و رفتن و رفتن..........تا............تا.........دیوانگی
مثل فرار از قفس یا زندان و رفتن زیر بارون و داد زدن و خیس شدن......
امروز حسودیم شد...نمیگم به چی یا به کی ولی حسودیم شد.........
با توام
آره با تو ....با تو که زمانی مخاطب اصلی من بودی...با تو که همیشه هستی
با تو که فکر میکردم محو شدی ولی هنوز هستی...با تو که میتونی غم مقدس
باشی...با تو که دیوانگی رو میفهمی...با تو که منو میشناسی ..با تو که سراب رد
پاتو تو جاده پیدا شد..با تو که دستاتو گم کردم.با توام...با تو ...دلم تنگ شده.......
دلم تنگت شده.........
از این ذهن پاک نمیشی...یه جا چند وقت پیش گفته بودم غم مقدس همیشه
موندگاره....واقع موندگاره...کافیه یک بار تجربش کنی.....
احساسات جالبن
مسافر نیم نگاهی به راه پیموده کرد...چقدر راه اومده بود با چه مشقتی این راه
رو سپری کرده بود..حالا بر فراز یه تپه ایستاده بود و به پشت سرش نگاه میکرد
یه آن تو دلش خالی شد...یه چیزی در حد یک صدم ثانیه تو ذهنش داد زد:
کاش میشد به گذشته برگردم......افسوس که عمر رفته نمیاد...مسافر آهی
کشید و آبی نوشید و راه افتاد تا باز هم بره و بره و بره..........

