خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۹/۰۶/۰۲
بوی بارون که میاد.....یه حس عجیبی توی قلبم شروع به جوانه زدن میکنه

میلرزم....قلبم میلرزه و یه حسی شبیه به دلشوره ولی نه خود دلشوره شروع میکنه

به پا گرفتن....مثل یه حس عجیب و خاص ...یه حسی که تازست ولی تکراری هم

هست....جالبه تنها حسی که با وجود تکراری بودن خاصه و همیشه نو

بوی بارون که میاد....کنترل احساسات خیلی سخت میشه...یه دفعه مثل یه نواری

که روی دور تند قرار گرفته شروع میشه به مرور همه ی حسها و داغها...از کهنه

بگیر تا نو چون بوی بارون میاد....چون وقتی بوی بارون میاد خاطره ها پا میگیرن و

شروع میکنن به رژه رفتن تو مخت........و بعد توی قلبت....

بوی بارون که میاد....فکر کردن سخت میشه.....و در نهایت دیوانگی شروع میشه

بوی بارون که میاد دلم میخوا زیر بارون بی حرکت بمونم و بخونم و بشنوم و بگم

بگم از دل و داغ دل و غم مقدس و هر چی چرا و خاطره و حسرت و نفرته...

انقدر زیر بارون بگم تا خالی بشم....وای که بوی بارون با قلبم چه ها که نمیکنه...

هر حس مرده ای رو تو دلم بیدار میکنه از اعماق قلبم میکشونه بیرون و جاری میشه

توی عمق شب.....

نفس عمیق که میکشم و بوی بارون رو فرو میدم توی شش هام و نفس میکشم

چند بار گفته بودم بازم میگم با احساس ترین عنصر طبیعت بارونه .....

وای....چقدر قشنگه که یه دفعه تموم حس و حالم با بوی بارون جابجا میشه و

متغیر میشه و دیوانه میشه......دیوانگی معنی پیدا میکنه وقتی بوی بارون میشه

نفسهام........میشه دم و بازدم

واقعا نمیفهمم ...هیچی نمیفهمم جز حس قشنگ و عمیق و بی نظیر دیوانگی

دیوانگی در من همچنان زندست....زندست تا ابد تا خود مرگ و حتی بعد از مرگ

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم