خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۹/۰۶/۱۶
با خودم قرار گذاشتم هر وفت حسی عجیب داشتم بنویسم.نه برای تو نه برای او نه برای کسی دیگه ای فقط برای خودم

آره میخوام خودخواه باشم و برای خودم برای دلم و برای دیوانگیم بنویسم.

با خودم قرار گذاشتم وقتی ته دلم ویری ویری میره و نمیدونم چه حسی دارم و در عین حال از این حال لذت میبرم بنویسم.

بنویسم بی وقفه بنویسم راجع به هذیونهای دلم و قلبم و مغزم.....فقط بنویسم

مهم نیست معنی و محتواش چیه هر جور دوست داری برداشت کن.هر جور دوست

داری فکر کن و هر جور دوست داری بخون.یا نصفه بخون یا سرسری بخون یا

اصلا نخون یا کلش رو بخون مهم نیست.مهم اینه که من بنویسم و از این حس

لذت ببرم....لذتی در حد بوی بارون....لذتی در حد بوی خاک بارون خورده.....

لذتی در حد سبزیه اردیبهشت....لذتی در حد گرمای مرداد.... و لذتی در حد

دوش آب گرم آخر شب و یه خواب راحت و دبش تا صبح..............

مهم اینه که من بنویسم و لذت ببرم و برم توی دنیای خودم...دنیای کوچیک ولی

بی انتهای دیوانگی....دنیایی مخصوص دیوانه...........

میدونی جالب چیه؟؟؟؟جالب اینه غم و شادی یه دفعه میان سراغم و نمیدونم

چرا....شاید اگه جواب تمام این چراهای لعنتی رو میدونستم دیگه این زندگی هیچ

لذتی نداشت.......داشت؟؟؟؟؟؟؟؟

مسافر پر رمق و امیدوار به آینده بالای یه تپه نگاهی میکرد به پشت سرش و راه

سختی که طی کرده بود....آسمون رو نگاه کرد و آهی کشید و آماده بود بعد از

استراحتی کوتاه راحش رو ادامه بده....مسافر خسته نبود امیدوار بود و فقط

میخواست پیش بره تا جایی که میشه..........مسافر باز هم راه افتاد

سفر بخیر مسافر.........



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم