آره میخوام خودخواه باشم و برای خودم برای دلم و برای دیوانگیم بنویسم.
با خودم قرار گذاشتم وقتی ته دلم ویری ویری میره و نمیدونم چه حسی دارم و در عین حال از این حال لذت میبرم بنویسم.
بنویسم بی وقفه بنویسم راجع به هذیونهای دلم و قلبم و مغزم.....فقط بنویسم
مهم نیست معنی و محتواش چیه هر جور دوست داری برداشت کن.هر جور دوست
داری فکر کن و هر جور دوست داری بخون.یا نصفه بخون یا سرسری بخون یا
اصلا نخون یا کلش رو بخون مهم نیست.مهم اینه که من بنویسم و از این حس
لذت ببرم....لذتی در حد بوی بارون....لذتی در حد بوی خاک بارون خورده.....
لذتی در حد سبزیه اردیبهشت....لذتی در حد گرمای مرداد.... و لذتی در حد
دوش آب گرم آخر شب و یه خواب راحت و دبش تا صبح..............
مهم اینه که من بنویسم و لذت ببرم و برم توی دنیای خودم...دنیای کوچیک ولی
بی انتهای دیوانگی....دنیایی مخصوص دیوانه...........
میدونی جالب چیه؟؟؟؟جالب اینه غم و شادی یه دفعه میان سراغم و نمیدونم
چرا....شاید اگه جواب تمام این چراهای لعنتی رو میدونستم دیگه این زندگی هیچ
لذتی نداشت.......داشت؟؟؟؟؟؟؟؟
مسافر پر رمق و امیدوار به آینده بالای یه تپه نگاهی میکرد به پشت سرش و راه
سختی که طی کرده بود....آسمون رو نگاه کرد و آهی کشید و آماده بود بعد از
استراحتی کوتاه راحش رو ادامه بده....مسافر خسته نبود امیدوار بود و فقط
میخواست پیش بره تا جایی که میشه..........مسافر باز هم راه افتاد
سفر بخیر مسافر.........

