خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۸/۱۲
 

فرض کن تو رو سوار یه قایق کنن

ببرنت وسط یه دریا یا یه اقیانوس...به دستات دو تا شمش فلزی ۲۰ کیلویی

بنندن... و پرتت کنن تو آب.....چه اتفاقی میفته؟

معلومه دیگه با دستای بسته و چشمای باز میری قعر آب و نمیتونی هیچ

کاری بکنی نه تقلا میتونی بکنی نه داد بزنی نه از کسی درخواست کمک کنی

فقط باید ممتظر باشی تا نفست تموم بشه و آب وارد ریه هات بشه و کم کم

در اثر کمبود اکسیژن خفه بشی و بمیری....

خب حالا فه اینجا فکر کن از اون قسمتی که پرتت کردن تو آب تا زمانی که

هوش و حواس داری و خفه نشدی به چی فکر میکنی؟؟؟؟

به گذشته؟

به ناراحتیای زندگیت یا روزهای خوش زندگیت؟

به اینکه کاش فقط یک روز بیشتر زنده میموندی؟

به اینکه کاش بدون اینکه زیاد زجر بکشی و خفگی اذیتت کنه بمیری؟

به اون دنیا؟

به توبه از گناهانت؟

به کسایی که دوسشون داری یا کسایی که ازشون متنفری؟

به اینکه اگه همسرت یا دوستت یا مادرت یا پدرت بفهمه مردی چی میشه؟

یا به هیچی فکر نمیکنی؟؟؟؟



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم