خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۳۰
تمام دوران کودکی من و خواهرام خلاصه میشد تو مادربزگم.مادربزرگی که میدونستم

جلوی هیچ بنی بشری سر خم نمیکنه.

میدونست ما گوجه سبز و نوشابه و کباب دوست داریم و با وجود پادرد و کمر دردی که داشت

میرفت و برامون میخرید تا بریم خونش.

تمام بی کسی ها و بی فامیل بودن دوران کودکی ما رو مادربزرگم جبران میکرد.

با محبت بی حد و حصرش و با عشق خالصش.

یادمه یه بار با مامانم ( که بیشتر از هر کسی دوستم داره) دعوام شد و بهش گفتم

کاش یه دهم ننه بودی(به مادربزرگم میگفتیم ننه)

کودکی گذشت و ننه رو بردیم خارج پیش خاله هام و کمتر دیدیمش.....

سالها گذشت و ننه آلزایمر گرفت و امروز بهمون گفتن مادربزرگم فوت کرده.....

اشکام بند نمیومد.....همه ی خاطرات دوران کودکی مردن و مادربزرگم که از دار دنیا برامون

اونور دنیا مونده بود هم رفت.............خدا بیامرزدت که جز خوبی هیچی ازت تو ذهنم نمونده

و همین دلیل اشکامه...............



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم