رفت و حالا دوباره امشب تو این شب بلند باز هم سراغم اومده.
زندگی زیباست...........همیشه گفتم و خواهم گفت هر چند بعضی وقتها اونطوری که دوست
داری نمیچرخه و مجبوری با تموم وجود یا تحملش کنی یا حرص بخوری.....
یکی مثل من تمام کلیدهای مراحل مختلف بازی رو پیدا کرده و فقط داره میگرده دنبال راز و رمزهای
بازی و یکی دیگه هنوز هیچ کلیدی رو پیدا نکرده....هر چند باید اعتراف کنم که باید یکی از کلیدهام
رو دوباره پیدا کنم و دردسر پیدا کردن کار باز هم یقم رو گرفته و ول کن هم نیست.....
چند وقتی میشد که دیگه اون چراهای معروف کاری باهام نداشتن.....ولی هر کسی دور ماند
از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش.............پس میان و باز هم با قدرت کارشون رو انجام
میدن...........
یه روزی یه جایی یکی ازم پرسید دیوانگی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟
بدون لحظه ای فکر کردن گفتم:
دیوانگی یعنی اعتراض
به چی؟
به صدای این قفس لعنتی و همه ی این قوانین لعنتی............
خسته ام از این قوانین لعنتی............زده ام از این روزهای بی کنترل که نمیشه نگهشون داشت
و رامشون کرد.........
برای امشب بسه................
به قول خودم دیوانگی از نو!!!!!!!!

