خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۱
امشب آماده ی باز هم نوشتن شدنم.........آمادگی که نمیدونم از کجا اومد و یه باره

رفت و حالا دوباره امشب تو این شب بلند باز هم سراغم اومده.

زندگی زیباست...........همیشه گفتم و خواهم گفت هر چند بعضی وقتها اونطوری که دوست

داری نمیچرخه و مجبوری با تموم وجود یا تحملش کنی یا حرص بخوری.....

یکی مثل من تمام کلیدهای مراحل مختلف بازی رو پیدا کرده و فقط داره میگرده دنبال راز و رمزهای

بازی و یکی دیگه هنوز هیچ کلیدی رو پیدا نکرده....هر چند باید اعتراف کنم که باید یکی از کلیدهام

رو دوباره پیدا کنم و دردسر پیدا کردن کار باز هم یقم رو گرفته و ول کن هم نیست.....

چند وقتی میشد که دیگه اون چراهای معروف کاری باهام نداشتن.....ولی هر کسی دور ماند

از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش.............پس میان و باز هم با قدرت کارشون رو انجام

میدن...........

یه روزی یه جایی یکی ازم پرسید دیوانگی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟

بدون لحظه ای فکر کردن گفتم:

دیوانگی یعنی اعتراض

به چی؟

به صدای این قفس لعنتی و همه ی این قوانین لعنتی............

خسته ام از این قوانین لعنتی............زده ام از این روزهای بی کنترل که نمیشه نگهشون داشت

و رامشون کرد.........

برای امشب بسه................

به قول خودم دیوانگی از نو!!!!!!!!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم