خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۲/۰۸/۲۴
دیشب یه اتفاق واقعا جالب برام افتاد.همیشه عدات داریم نیروی انتظامی رو بکوبیم و بهشون فحش بدیم ولی اتفاق دیشب واقعا نظرم رو در مورد یه سریشون عوض کرد.
دیروز عصر مادرم زنگ زد پاشین بیاین اینجا ما هم ماشین رو روشن کردیم و راه افتادیم تو پارکینگ هی به خانومم میگفتم این ماشین بد گاز میخوره و یه چیزیش هست
خلاصه چشمتون روز بد نبینه تو خروجی یادگار شمال از سمت حکیم غرب ماشین دیگه راه نرفت سر پیچ بود و جاش خطرناک و از همه بدتر سربالایی با هزار بدبختی ماشین رو
رسوندم به حاشیه یادگار و تو فکر این بودم که چه غلطی باید بکنم!یه ماشین نیروی انتظامی داشت رد میشد یه دست تکون دادم وایساد و هر دوشون اومدن پایین دمشون گرم یه نیم ساعتی
وایسادن و داشتن بررسی میکردن که ماشین چشه یه دفعه یکیشون گفت خونتون کجاست؟گفتم خونه پدر مادرم همین شهرکه دوباره پرسید طناب داری تو ماشین تا اونجا بکسولت کنیم؟
من داشتم شاخ در میاودرم گفتم نه.گفت خونه طناب دارین؟گفتم آره سریع زنگ زدم مادرم که طناب جور کنه این دو نفر هم آدرس رو گرفتن و رفتن طناب رو از مادرم بگیرن.اولش فکر کردم پیچیدن و رفتن
بعد از 10 دقیقه دیدم برگشتن و طناب رو بستن و ماشین رو با ماشین نیروی انتظامی (از این بنزا!!) تا دم خونه بکسول کردن.اصلا ملت شاخ در آودره بودن خودم هم باورم نمیشد فکر کردم الان باید یه پولی
چیزی بهشون بدم.دم در که رسیدیم ماشین رو هل دادن تو پارکینگ هم گذاشتن یه چایی دم در خوردن و رفتن.هر چقدر ازشون تشکر کردم میگفتن وظیفست.
واقعا دمشون گرم خیلی دعاشون کردم و خیلی ازشون تشکر کردم.آدمه خوب هنوز هم پیدا میشه



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم