خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

آدمیزاد همینه....همین

 

آدمیزاد اینه که یه چیزی رو آرزو میکنه بهش فکر میکنه و سعی میکنه بهش برسه یعنی همه کار میکنه

 

تا بهش برسه ولی وقتی داره بهش میرسه یا بهش میرسه نمیدونه چیکار کنه.

 

آدمیزاد تا وقتی چیزی رو داره قدرش رو نمیدونه.

 

تغییر...........

 

همیشه نظرم این بود که انسانهایی که میتونن تغییر در زندگی رو بپذیرن واقعا شجاعن.

 

تغییر شجاعت میخواد ، دل میخواد ، عرضه میخواد و توان میخواد

 

توی زندگیم قراره بزرگترین تغییر ممکنه رخ بده.تغییری عجیبتر و بزرگتر از هر اتفاقی.یه اتفاق نو

 

دوست دارم این تغییر رو ولی فکرم رو مشغول کرده جوری فکرم مشغوله که شبها خوابم نمیبره.

 

فکر کنم در 1 هفته ی گذشته که خبرش رو شنیدم از ذوق و شوک و بهت در مجموع 10 ساعت هم

 

نخوابیدم.

 

همچین موجودات عجیبی هستیم هی خودمون رو جر میدیم تا به چیزی برسیم و وقتی میرسیم

 

به ته راه دچار استرس میشیم.دیوانه میشیم.نه

 

یه زمانی نوشتن ارضام میکرد قشنگ خالی میشدم و راحت میخوابم الان نمیدونم چی میتونه

 

باعث بشه خالی بشم............دلم میخواد باز هم حس صفر رو تجربه کنم.هیچ فکری هیچ حسی

 

تو سرم نباشه و راحت 2 روز بخوابم.خوابیدن هم برام سخت شده.شاید یکی از سختترین کارهای دنیا

 

برام الان خوابیدنه.

 

وقتی یه خبر خوب میشنوی ذوق زده میشی عشق میکنی خیالبافی میکنی....من یه خبر خوب شنیدم

 

ولی از شدت خوشحالی رفتم تو شوک............شوک عجیب

 

خدایا شکرت.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم